در یك صبح خوب ، در حالی كه وارد یك كتابفروشی شده بودم ، در ردیف كتاب های پائولو كوئیلو ، عنوان جدیدی را دیدم كه تا به حال ندیده بودم : زهیر ، آخرین نوشته پائولو كوئیلو ، ترجمه آرش حجازی ، كتابی كه چند ماه پیش منتشر شده بود .
با زهیر زندگی كردم ، ركورد تندخوانی را شكستم ، یك كتاب سیصد چهارصد صفحه ای را در كمتر از سه روز خواندم ، خودم را باور كردم ، به نظرم زهیر آنقدر بار فكری و معنایی دارد كه می تواند زندگی هر انسانی را تغییر دهد .
داستانش چندان هم غیر واقعی نیست ، درون مایه هایی از زندگی واقعی پائولو كوئیلو دارد .
الان ده دوازده روزی از خرید آن می گذرد . كتابی كه نه تنها خودم ، بلكه وبلاگم را هم عوض كرد ؛ وبلاگ قبلی به نظرم كمی بچه گانه می آمد . وبلاگ زهیر كه اكنون در مقابل شماست ، بد نیست ، ارزش آن را دارد كه انسان برای پر مایه كردنش بجنگد. و البته ارزش یك بار دیدن و بعضی مطالب آن را خواندن هم دارد.
موفق باشید
دوست دارم از بعضی سرگذشت های شخصی خوانندگان هم در این جا استفاده كنم برای این كار از بخش نظرات می توانید استفاده كنید و یا مستقیما میل بزنید ، منتظرم
روز های جدیدی برایم آغاز شد. روزی سه چهار ساعت از وقتم را برایش میگذاشتم . مدت زمان پیشنهادی برای خواندن كتاب 21 روز بود ، دو هفته اول كتاب را در یك هفته یا كمی بیشتر تمام كردم . در این مدت پیشرفت در برنامه نویسی برایم اعتماد به نفس بوجود می آورد .
یك روز صبح كه از خواب برخاستم و در خیابان در یك مغازه پر از سی دی بوده ، بسته نرم افزاری جاوا ، كلید خاموش كردن شور برنامه نویسی در وجودم را خریدم .تعداد زیادی اپلت و یك نرم افزار كه خود به خود اپلت به وجود می آورد ، مرا از رنجی كه می كشیدم منصرف كرد .
مدتی اوقات فراغت زیادی پیدا كردم . سر انجام با دیدن خلاصه فیلم هری پاتر 3 كه از تلویزیون خودمان پخش شد ، یاد این افتادم كه دیگر از تمام كتاب هایی كه از آن خوانده ام ، چیزی در ذهنم برایم باقی نمانده است . فردا صبحش سری به كتاب خانه محل مان زدم ، هری پاتر و سنگ كیمیا كتابی بود كه آن روز به خانه آوردم . این كتاب را كامل خواندم . حتی وقایعش را یادداشت كردم ، اما باز در اواخرش به بحث نیكلاس فلامل و سنگ كیمیا و اكسیر حیات كه رسیدم ، باز یاد حرف های كوئیلو افتادم . كتاب را كامل خواندم ، ولی فكر كردم دیگر برایم مهم نیت در فلان جلد هری پاتر چه اتفاقاتی روی می دهد . دو فصل اول كتاب ششم هم كه به تازگی ترجمه شده بود را از جایی در اینترنت خواندم ولی بقیه اش را دنبال نكردم ، شاید از تنبلی .
دوباره نا امید شدم من كه انگار زندگی ام با كتاب پیوند خورده بود ، دیگر بیشتر از این نمی توانستم دوام بیاورم.
اواسط شهریور است .كار های انجام داده ام ، در كنكور سراسری شركت كرده ام ، كنكور آزاد هم همین طور از نتایج هیچكدام هم مطلع نیستم ، آینده هنوز برایم مبهم است .
از بعد از كنكور آزاد كار های زیادی انجام داده ام كه همراه با میل و خواسته هایم بودند . هفته اول مشغول كتاب های پائولو كوئیلو شدم ، برای اولین بار با دیدگاه هایش آشنا شدم ، كیمیاگر، خاطرات یك مغ، كنار رود پیدرا نشستم و گریستم ، ورونیكا تصمیم می گیرد بمیرد ، كوه پنجم ؛ حدود یك ماه یا بیشتر وقت آزادم را پر می كرد . كتاب های كه در دسترسم بودند ، هر چه نام پائولو كوئیلو بر آن بود ، آن را با علاقه و شیفتگی تمام خواندم . با مفهوم هایی مثل افسانه شخصی ، دیگری و یا آگاپه آشنا شدم . از آن پس پائولو كوئیلو نویسنده محبوب من شد . كتاب های جیبی اش را كه كاروان منتشر كرده بود تهیه كردم . با دقت از آنها مواظبت می كنم ، آنها راهنمای من هستند ، تقریبا زندگی ام را تغییر داده اند ، یاد گرفته ام كه آزاد باشم ، دیگری را از خود دور كنم ، معنای عشق را درك كنم .
ولی چند هفته كه سرگرم آنها شده بودم ، احساس كردم در حصار افكار كوئیلو گیر افتاده ام .بنابراین كتاب هایش را گوشه ای رها كردم .
در میان سایتهای مختلف گشتم . به سراغ بعضی انجمن ها رفتم ، اما در آنجا فهمیدم كه در عرصه علومی كه به بحث گذاشته می شود حرفی برای گفتن ندارم .
تصمیم گرفتم كه در بعضی امور مسلط شوم .
از برنامه نویسی شروع كردم آن هم از جاوا : آموزش جاوا در 21 روز ، آن را از یك كتاب فروشی كوچك نزدیك خانه مان خریدم .در این میان سعی می كردم برای وبلاگ قبلی ام مخاطب هم جذب كنم و چیزهایی در آن می نوشتم كه از خودم نبود .
امید به پیشرفت در من به وجود آمده بود ، من در زمینه هایی كه تجربه كرده بودم ، هیچ وقت احساس پیشرفت و موفقیت در من بوجود نیامده بود.