زهیر

سه شنبه 30 مرداد 1386

چه زود گذشت

نویسنده: مسعود   طبقه بندی: زهیر، 

چه زود گذشت ، دو سال ، یادم میاد دو سال پیش وسط های تابستون كتاب زهیر رو تازه خریدم ، كتاب جالبی بود ، واقعا منو تحت اثیر قرار داد ، توی همون حال و هوا بودم كه مسابقه وبلاگ نویسی به صورت بین المللی قرار بود برگزار بشه . افتادم تو نخش و چند مقاله ای درباره وبلاگ و وبلاگ نویسی هم كه خوندم كلا مشتاق شدم كه این وبلا گ رو ایجاد كنم ، یادمه یه جا خوندم كه وبلاگ ها در مسیر تخصصی شدن به یه موضوع خاص هستند و وبلاگ هایی با مطالب از موضوعات گوناگون در آینده و شاید همین الان كارآیی كمتری خواهند داشت . خلاصه از اول شهریور 84 شروع كردم به وبلاگ نویسی و امیدواربودم كه جایزه بهترین وبلاگ رو هم ببرم ،‌

همه تلاش خودم رو كردم ،‌ طوری كه تو همون ماه اول ( اگه نگاهی بندازید ) سی و شش تا پست داشتم ،‌ فكر كنم مشكل از كمی نظرات بود ،‌ چند باری هم تو صفحه اول سایتشون نشونم داده بودن ولی بالاخره قسمت نبود انگار دستم به جایزه برسه .

به نظر خودم بعد از شهریور و اعلام نتایج وبلاگ نویسی ، شرایط كارم تو وبلاگ كمی عوض شد و فعالیتم كمتر بود ، شاید به خاطر این بود كه دانشگاه قبول شدم و سرم به درس ها گرم بود . اگه یادتون باشه آخرهای شهریور همان سال از خوانندگان خداحافظی كردم و گفتم ممكنه تا یه مدت فعالیتی نكنم ، ولی خوب از اون جایی كه عاشق كارهای پائولو كوئیلو ( راستی تو انتشارات كاروان می نویسن كوئلیو ، ولی حالا من تو این دو ساله عادت كردم ) بودم و نتونستم فعالیت نداشته باشم ، تو اوقات بیكارم می رفتم اینترنت دانشگاه و گهگاهی یه چیزی از تو اینترنتی جایی پیدا می كردم و می زدم تو وبلاگ ، نمی دونم چند نفر ایرانی مثل خودم هست كه به نوشته های پائولو علاقه داشته باشه ، ولی شاید اون چیز ها رو برا دل خودم می زدم تا شاید بدونم كه با عالم قبل از دانشگاه هنوز ارتباطهایی دارم . می دونید ... من خیلی دوست دارم وبلاگم همیشه نظرات ، بیننده هاش زیاد باشه ، ازاین چیز ها  من انرژی می گیرم و هر روز فعالیتم رو بیشتر بیشتر می كنم .

تا كی ادامه می دم مهم نیست ،‌ این مهمه كه كارم رو به بهترین نحوانجام بدم .

دو روز دیگه اول شهریور سال 1386 ، وبلاگ دو ساله می شه ؛ فكر می كنید تا چند سال همین طوری سر شهریور بیام بگم وبلاگ چند ساله شد ؟

شك نكنید تا هر وقت انرژی داشت باشم ادامه می دم . خیلی دارم تلاش می كنم تا چند نفر دیگه رو هم با خودم همراه كنم تا فعالیت وبلاگ از اینی كه هست بیشتر بشه ولی خوب اشخاص پر حوصله كم پیدا می شن نمونه اش همین نیما ! ) بگم كه آماده هر گونه همكاری هستم و از نوشته ای شما استقبال می كنم .

غرض از این نوشته

اول شهریور تولد دوسالگی وبلاگ زهیره و چون ممكنه اوایل شهریور من در دسترس نباشم ، حالا دو سه روز زودتر زدم . به هر حال امیدوام وبلاگم روز ببه روز پیشرفت كنه و به یه منبع كامل برای كوئیلو دوستان تبدیل بشه .

پیشاپیش سال تحصیلی خوبی رو براتون آرزو می كنم ... چیزی نیست ، هنوز یه ماه مونده !   

دوشنبه 29 مرداد 1386

فصل ۲۱

نویسنده: مسعود   طبقه بندی: اا دقیقه، 

نور چگونه وارد خانه ای می شود ؟ ،‌ در صورتی كه پنجره ها باز باشند ،‌ نور چگونه وارد یك شخص می شود ؟ اگر درییچه عشق باز باشد . ولی دریچه عشق ماریا باز نبود . شاید آن مرد نقاش بدی بود و هیچ چیز نمی  فهمید .

مرد گفت :

-             تمام شد .

آنگاه وسایلش را برداشت . ماریا حركت نكرد . می خواست از تقاش تقاضا كند اجازه دهد ،‌ تابلو را ببیند . ولی اندیشید شاید تقاضایی مؤدبانه نباشد و به بی اعتمادی نسبت به كار یك هنرمند تعبیر شود . كنجكاوی باز هم دخالت كرد و صدای بلندش ، ماریا را وادار ساخت علی رغم میل باطنی ،‌ تقاضا كند . نقاش پذیرفت .

تنها صورت ماریا را نقاشی كرده بود ،‌ چه شباهت عجیبی داشت ،‌ پر از نور بود . نوری كه ماریا نمی توانست انعكاس آن را در آینه ببیند .

-             اسم من رالف است ، رالف هارت ،‌ می توانی به حساب من یك لیوان دیگر مشروب بنوشی

-             نه ،‌ سپاسگذارم .

ظاهرا زمان ادامه یافتن ملاقات فرارسیده بود و مرد می كوشید زن را فریب دهد .

-             لطفا دو لیوان مشروب دیگر ...

باز هم ظاهرا بدون اعتنا به خواسته ماریا سفارش داد .

چه كاری باید بكند ؟ مطالعه كتابی كسل كننده در مورد اصول مزرعه داری ؟ فدم زدن در ساحل كه بارها این كار را كرده بود ؟ یا حرف زدن با كسی كه نور در چهره او می دید . با كسی كه ناشناخته بود ،‌ آن هم در زمانی كه همه چیز مشخص می شد .

-             خوب ، چه كار می كنی ؟

همین سؤالی بود كه نمی خواست بشنود . در بسیاری از رابطه هایش از شنیدن یا پاسخ دادن به این سؤال طفره رفته بود . نمی دانست اگر كسی به هر دلیلی به او نزدیك شود و چنین سؤالی بپرسد ،‌ ( اتفاقی كه به ندرت در سوییس اتفاق می افتاد ، زیرا طبع مردم آن جا بسیار مرموز بود ) چه پاسخی باید به او بدهد .

-             در یك كافه كار می كنم ...

راحت شد . انگار باری با وزن زیاد از دوشش برداشته شد . خوشحال بود كه در سوییس چیز های زیادی یاد گر فته است . پرسش هایش ، « كردها از كجا می آیند ؟ » ، « راه سانتیاگو یعنی چه ؟ » ،‌ و پاسخ هایش : در یك كافه كار می كنم ،‌ ... بدون اینكه به برداشت شنونده فكر كند .

-             انگار قبلا تو را دیده ام

ماریا احساس كرد كه نقاش قصد دارد فراتر از حد معمولی برود . با این حال متوجه شد صاحب پیروزی كوچكی شده است . نقاشی كه تا دقایقی پیش دستور می داد چه كارهایی انجام بدهد ، همانند مردان دیگر شده است و در برابر زنی ناشناخته احساس عدم اعتماد به نفس می كند .

-             این كتاب چیست ؟

ماریا كتاب را به او نشان داد :« اصول مزرعه داری » ،  مرد متزلزل به نظر می رسید .

-             عكس های سكسی است ؟‌

نقاش خود را به خطر انداخته بود . بازی جالبی به نظر می رسید . ماریا چیزی برای از دست دادن نداشت .

-             چرا همه مردان تنها به همین چیز ها فكر می كنند ؟

كتاب را گرفت . مرد گفت :

-             سكس و اصول مزرعه داری ،‌ هر دو خیلی كسل كننده هستند .

ماریا خشمگین شد . می خواست اعتراض كند . چگونه آن مرد به خودش اجازه می داد كه در مورد كارهای او قضاوت كند ؟ نمی توانست از دادن پاسخ دندان شكن خودداری كند .

-             ولی من تصور می كنم هیچ كاری بیش تر از نقاشی كردن كسل كننده نیست . هنری كه همیشه ایستا می ماند . تصویری كه هرگز به اصالت مدل خود نیست . شیئی مرده كه كسی به آن توجه ندارد . همه هنرمندان و ادیبان پیشرفت كرده اند ، ولی نقاشان مانند دیگران متحول نشده اند . راستی خوان میرو را می شناسی ؟ ، من هم نمی شناسم ، تنها نام او را از یك مرد عرب در رستورانی شنیدم و هیچ تاثیری در زندگی من نگذاشت .

شنبه 27 مرداد 1386

فصل ۲۰

نویسنده: مسعود   طبقه بندی: اا دقیقه، 

نقاش قلم مو ها را برداشت . ماریا نمی دانست اقدام بعدی او چیست .

پرسید :

- یهنی اگر ازاین مسیر بروم ، به اسپانیا می رسم ؟

- بله ،‌ ولی در مدت دو یا سه ماه ،‌ ممكن است لطفا ساكت باشی ؟ بیشتر از ده دقیقه طول نمی كشد ،‌ آن پاكت را از روی میز بردار ،‌

ماریا با لحن خشنی در برابر فرمان ریاست مؤابانه نقاش ،‌در حالی كه می خواست به او بفهماند با زنی مؤدب و با سواد روبروست كه همواره به كتابخانه می رود ، نه به مغازه ، پاسخ داد :

- كتاب است ...

نقاش جلو آمد و بدون تشریفات كتاب را از روی میز برداشت . ماریا نتوانسته بود او را تحت تاثیر قرار بدهد . تصمیم گرفت دیگر تلاشی نكند ، زیرا در خارج از ساعات كاری خود به سر می برد و می خواست ترفند های فریبندگی را به آینده موكول كند ؛ آن هم برای مردانی كه پول زیادی می پردازند . چرا با آن نقاش ارتباط برقرار كند كه شاید حتی پولی برای دعوت كردن او به یك قهوه نداشته باشد ؟ اصلا مرد سی ساله نباید مو های بلند داشته باشد ، مضحك می شود .

چرا تصور می كرد نقاش پول ندارد ؟ دختر مسئول پذیرش گفته بود كه مردی مشهور است . شاید هم گفته بود كه مرد شیمیدان مشهوری است . به لباس های نقاش چشم دوخت . چیزی از آن فهمیده نمی شد . زندگی به او یاد داده بود كه مردان دارای لباس های نامرتب و زشت ، معمولا بیشتر از كسانی پول دارند كه كت و شلوار می پوشند . مرد نقاش كت و شلوار نپوشیده بود ،‌ » چرا به این مرد فكر می كنم ؟ تابلو مورد علاقه من است ،‌ نه او »

ده دقیقه وقت ،‌ بهای گزافی برای جاودانه شدن در یك تابلوی نقاشی نبود ،‌ تصویرش در كنار شیمیدان برجسته برنده جایزه نوبل كشیده می شد . پرسید كه آیا باید پولی بپردازد ؟

- سرت را به طرف پنجره برگردان !

ماریا اطاعت كرد ، كاری كه هرگز نكرده بود . به بیرون و به تابلو كنار جاده نگریست . آن مسیر قرون متمادی در آنجا واقع شده و تا دوران پیشرفت اجتماعی دنیا مورد استفاده بوده است  . شاید آن تابلو نشانه سرنوشت باشد ،‌ وگرنه می توانست در موزه نگهداری شود .

نقاش طراحی می كرد و ماریا به تدریج نشاط اولیه خود را از دست می داد و احساس پوچی می كرد . در هنگام ورود به كافه زنی سرشار از اعتماد به نفس و قادر به تصمیم گیری برای رها كردن كاری بود كه پول زیادی برایش به ارمغان می آورد . می خواست به چالشی بپردازد كه انتهایش مدیریت مزرعه ای در برزیل بود ،‌ ولی انگار احساس عدم امنیت ناگهان بازگشته و او را تحت تاثیر قرار داده بود .

با اندكی تفكر دلیل ناراحتی خود را كشف كرد . در طول چند ماه گذشته ،‌ نخستین بار بود كه كسی او را به عنوان كالا نمی نگریست و حتی به او به عنوان یك زن نگاه نمی كرد ، بلكه نگاهش به گونه ای بود كه نمی توانست آن را درك كند . اندیشید : « انكار روح ،‌ وحشت ، ظرافت و نا توانی مرا برای مبارزه با دنیایی كه خیال می كنم بر آن تسلط دارم ،‌ ولی در واقع حتی آن را نمی شناسم ،‌ به وضوح می بیند »

به تفكر ادامه نداد و گفت :

- دلم می خواست ...

- لطفا حرف نزن ، من به نور تو نگاه می كنم !‌

تا آن لحظه كسی چنین جمله ای به او نگفته بود . آن پیش از آن از دیگران شنیده بود ، ارزش زیادی نداشت : « به زیبایی غریب اهالی مناطق گرمسیری نگاه می كنم !‌  ،‌ می بینم كه می خواهی ازاین كار دست برداری ،‌ می خواهی آپارتمانی برایت اجاره كنم » ،‌ همه اینحرف حرف ها را شنیده بود ، ولی « نور تو » چه معنایی داشت ؟ شاید منظور او عصر هنگام بود ...

مرد كه متوجه شد ماریا چیزی نفهمیده است ، ‌افزود :

- نور شخصی تو

نور شخصی !‌ خوب طبیعی بود . مرد نقاش سی ساله ، تجربه كافی از زندگی نداشت . همه می دانند كه زنان سریعتر از مردان به پختگی می رسند . هر چند ماریا شب ها بیدار نمی ماند تا چالش های فلسفی را مطالعه كند ، ولی لااقل یك چیز را به خوبی می دانست : آن چه را نقاش نور می دانست و خودش آن را درخشش ویژه تفسیر می كرد ، نداشت . هیچ مزیتی نسبت به دیگران نداشت و مثل دیگران بود ، از تنهایی رنج می برد ،‌ می كوشید تمام كارهایش را توجیه كند . هنگامی كه ضعیف بود ،‌ وانمود می كرد قوی است و زمانی كه قوی بود تظاهر می كرد كه ضعیف است . می كوشید بر هوس هایش مسلط شود . چنین فردی هیچ درخشش ویژه ای ندارد . شاید نقاش از آن روش برای ثابت نگه داشتن مدل هایش استفاده می كرد . شاید می خواست آنها متوجه نشوند نقش احقانه ای را یر عهده دارند . به جای نور شخصی می توانست عبارت بهتری را انتخاب كند ، مثلا « نیمرخ زیبایی داری !‌ »

پنجشنبه 25 مرداد 1386

فصل ۱۹

نویسنده: مسعود   طبقه بندی: اا دقیقه، 

-             یك لحظه صبر كن ...

با شگفتی به طرف صدا برگشت . آن كافه ، محلی آبرومند بود . همچون كوپاكابانا نبود . در كوپاكابانا مرد ها می توانستند این گونه حرف بزنند و زنان هم بدون توجه به حرف های آنان ،‌ بروند . كنجكاوی زیاد مانع نشنیده گرفتن آن جمله شد . ماریا مردی را دید كه حدودا سی سال داشت ( شاید هم پسری سی ساله ) موهایش بلند بود . قلم موهای متعددی پراكنده در كنارش به چشم می خورد . تابلو بزرگی در برابرش قرار داشت و مردی هم روی صندلی نشسته و لیوانی مشروب روی میزگذاشته بود ، نوعی كوكتل ، ماریا در هنگام ورود ، توجهی به آنها نكرده بود .

-             لطفا از این جا نرو ، ‌می خوا‌هم پس از تمام كردن این تصویر ، ‌نقاشی تو را بكشم ...

ماریا پاسخی داد كه شاید لازم نبود :

-             علاقه ای ندارم

-             چهره ای نورانی داری ،‌لااقل اجازه بده طرحی از تو بكشم ...

طرح چیست ؟ نور چیست ؟ تصور كرد یك نقاشی از خودش ، توسط مردی كه بسیار جدی به نظر می رسید ،‌ كشیده شده است . اندیشید : اگر او نقاش معروفی باشد؟ آه ، آنگاه جاودانه می شوم . نقاشی مرا به عنوان یك الگو در پاریس یا « سالوادور دو بایا » به نمایش می گذارند . راستی آن مرد با آن همه بی نظمی در اطرافش ، در آن كافه چه كار می كرد ؟ كافه ای به آن گرانی ؟ آیا همیشه به آن جامی آید ؟

دختر مسئول پذیرش كه انگار تفكرات ماریا را حدس می زد ،‌ گفت :

-             هنرمند مشهوری است .

حدس ماریا درست بود . كوشید بر خود مسلط شود و خونسرد باشد .

دختر ادامه داد:‌

-             گاهی به این جا می آید و همیشه مدلی را با خود می آورد . می گوید این محیط را دوست دارد و از آن الهام می گیرد . می خواهد تابلو بزرگی از مردم شهر به سفارش شهرداری بكشد .

ماریا به مردی كه مدل نقاشی بود ،‌ نگاه كرد . مسئول پذیرش باز هم افكار او را حدس زد و گفت :

-             شیمیدانی است كه به تازگی موفق به كشف پدیده ای انقلابی شده و جایزه نوبل را برده !

نقاش گفت :‌

-             كار من تا پنج دقیقه دیگر تمام می شود . هرچه می خواهی سفارش بده و به حساب من بگذار.

ماریا كه انگار هیپنوتیزم شده بود ، روی یك صندلی نشست و لیوان كوكتل سفارش داد ، البته عادت به نوشیدن آن مشروب نداشت . ولی از ذهنش می گذشت كه از مرد برنده جایزه نوبل تقلید كند . و به تلاش های نقاش خیره شد و در انتظار ماند . اندشید‌ :‌ من در تابلو بزرگ مردم شهر نقشی ندارم ،‌ احتمالا چیز دیگری در من دیده و به آن علاقه مند شده ؛ ولی او از قماش امثال من نیست .

ماریا به یاد آورد كه باید از دام هایی كه قلبش را به سوی عشق می كشاند ،‌ داوطلبانه بگریزد . با این حال چند دقیقه منتظر ماندن ،‌ چیزی را تغییر نمی داد . تا آن لحظه هرگز به مدل نقاشی شدن فكر نكرده بود .

با مشاهده سرعت و مهارت نقاش ،‌ كنجكاو شد نگاهی به آن بیاندازد . تابلو بزرگ بود و ماریا به دلیل قرار گرفتن در زاویه ای نه چندان مناسب ،‌ نمی توانست جزئیات آن را به خوبی ببیند . باز هم به افكارش ادامه داد . آن نقاش یك مرد بود ،‌ نه یك پسر . البته ماریا دلش می خواست نتیجه بگیرد ، زیرا به خوبی می دانست سالخورده تر از نقاش است . به مظر نمی رسید آن مرد چنین پیشنهادی را تنها برای گذراند یك شب به او داده باشد .

پنج دقیقه بعد كار نقاش همانگونه كه قول داده بود تمام شد . ماریا همچنان به برزیل ،‌ آینده درخشان و عدم علاقه به آشنایی با افراد جدید كه می توانستند مانع اجرای طرح هایش شوند ، می اندیشید .

نقاش شیمیدان كه انگار تازه از خواب پریده بود ، گفت :

-             سپاسگذارم ، حالا می توانید هر طور می خواهید بنشینید .

به طرف ماریا برگشت و بدون حاشیه رفتن گفت :

-             همان گونه بایست و راحت باش ، نور عالی است .

ماریا بدون مقاومت و با اندیشه به این كه سرنوشت همه چیز را از پیش تعیین كرده است ، انگار آن مرد را مدت ها قبل در رؤیاهایش می دیده و می داند چه باید بكند ، لیوان مشروب ،‌ كیف و كتاب اصول مزرعه داری را برداشت و به جایی رفت كه نقاش اشاره كرده بود ،‌ میزی در كنار پنجره .

نقاش نیز قلم مو ها ،‌ تابلوی بزرگ ، ظرف های پر از رنگ های گوناگون و پاكت سیگارش را جلوتر آورد ،‌ زانو زد و گفت :

-             همین وضعیت را حفظ كن !

-             كار مشكلی است . زندگی من همواره پر از جنب و جوش وحركت بوده .

به نظر ماریا جمله ایكه بر بر زبان آورد بسیار زیبا و مهم بود ،‌ ولی خود  نقاش كمترین اهمیتی به آن نداد . دخترك كوشید حالت طبیعی به خود بگیرد و برای اینكه از نگاه مرد بگریزد ،‌ به بیرون پنجره و به تابلو اشاره كرد و گفت :

-             راه سانتیاگو چیست ؟

-             مسیری برای پیاده روی . در قرون وسطی افرادی كه از سراسر اروپا به این جا می آمدند ، به منظور رفتن به یكی از شهر های اسپانیا به نام سانتیاگو د كمپویستلا ،‌ از این مسیر عبور می كردند .

 

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :