
سلام!
موضوع این ستون کتاب است و اسم آن کتاب روز.اولین تصوری که از خواندن عبارت کتاب روز در ذهن ایجاد می شود این است که موضوع این ستون باید در مورد یک کتاب جدید باشد.کتابی که مثلا همین امروز به ویترین کتاب فروشی ها راه یافته است.اینها درست،ولی یکسری کتاب ها هستند که نه تنها متعلق به امروز نیستند بلکه کتاب های دیروز و پریروز و روزهای قبلترند،ولی کلا به روز هستند.یعنی هر روزی که معرفی شوند و هر روزی خوانده شوند،انگار که کتاب همان روز هستند.
کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو از این نوع کتاب هاست.شاید این کتاب احتیاجی به معرفی نداشته باشد و آنقدر آشنا باشد که خواننده این ستون فکر کند کتاب تازه تری در دست و بالمان نیست که داریم کیمیاگر را معرفی می کنیم.عرض شود که نخیر! بعضی مواقع نمی توان مطلبی را شروع کرد و قبل از هر چیز از بهترین هایش نامی نبرد.مثل این می ماند که بحث فوتبال را وسط بکشیم و از علی دایی حرفی زده نشود .پس اگر از کتاب حرف می زنیم و می خواهیم با ترجمه شده هایش شروع کنیم،گریزی به کیمیاگر نزدن جفاست.
پائولو کوئیلو را تقریبا همه می شناسیم.جبران خلیل جبران را هم همین طور.تا آنجایی که در ذهن من است پائولو کوئیلو و جبران خلیل جبران تقریبا در یک محدوده زمانی وارد بازار کتاب ایران شدند(سال 74 به بعد) و بیشترین مخاطب را هم از بین سنین 20 تا 35 سال جذب کرد.هر دوی این نویسنده ها حرف از عرفان و فلسفه زندگی می زدنند ولی با دو سبک کاری و نوشتاری متفاوت.
اگر جبران مفاهیم مورد نظرش را با کلماتی قصار و در قالب شبه داستانک هایی کوتاه و جملاتی کوتاه تر می نوشت،کوئیلو همان ها را در داستان هایی ساده و دلنشین و البته طولانی تر بیان می کند.من دومی را بیشتر می پسندم ولی شاید اولی طرفداران بیشتری داشته باشد.دلیل آن هم ممکن است خیلی ساده باشد:من اگر بخواهم در مناسبتی به دوستی کارتی هدیه بدهم می توانم جمله ای از جبران را در آن بنویسم و زیرش را امضا کنم ولی یک فصل از کتاب های کوئیلو در هیچ کارتی جا نمی شود!
جبران با یک جمله کوتاه چند کلمه ای و در کمترین زمان ممکن،بیشترین معنا را منتقل می کند،اما کوئیلو همین جمله را به فصلی از داستانی تبدیل می کند که برای خواندنش باید چندین روز در فضای دلنشینش شناور باشیم.برای همین من کوئیلو را بیشتر از جبران دوست دارم.
و اما چرا کیمیاگر؟...برای معرفی یک کتاب معمولا رسم است که خلاصه ای از داستان آن را تعریف می کنند و گوشه هایی از آن را می آورند.اگر اجازه بدهید ما هیچ صحبتی از موضوع کتاب نمی کنیم و تنها به خود کتاب می پردازیم که خودش به تنهایی می تواند انگیزه خواندنش برای آنهایی که نخوانده اند را فراهم آورد.اگر هم شما آن را خوانده اید شاید این چیزهایی که ذکر می شود چیزهایی باشد که به آنها توجه نکرده بودید و حالا از زاویه دید دیگری به آنها نگاه می کنید.
کتاب کیمیاگر ترجمه دل آرا قهرمان،و نه فقط خود داستان کیمیاگر چندین خصوصیت خوب و متمایز دارد:نخست اینکه قطع کتاب بسیار به اندازه و متناسب است.نه بزرگ و نه کوچک، با حجم مطالب ان کاملا همخوانی دارد و انگارکه بهترین قطع برای 160 صفحه کتاب همین اندازه است.
دوم اینکه جلد کتاب هم قشنگ است.چه رنگ غالب آن که آبی است و آرامش بخش و عمیق و چه طرح روی جلد آن که چه چیز زیباتر از یک شب مهتابی و عظیم تر از نمای اهرام مصر و اسرارآمیزتر از ساربانی خرامیده بر شتری در دل شب!اگر هم به این نکته توجه کنیم که این طرح متعلق به ده سال قبل است جلوه آن دو چندان می شود.زمانی که از هیچ یک از طرح های متنوع و رنگارنگ و گرافیکی امروزی خبری نبود.
می رسیم به ترجمه کتاب که بزرگترین نقطه قوتش است:کتاب کیمیاگر به ترجمه دل آرا قهرمان آنقدر روان و سلیس و آشناست که انگار کتاب را ابتدا دل آرا قهرمان به فارسی نوشته و سپس پائولو کوئیلو آن را به زبان مادریش ترجمه کرده است! دل آرا قهرمان از مترجمان خوب ایرانی است که برای اولین بار پائولو کوئیلو را با همین کتاب کیمیاگر و در اردیبهشت 1374 به فارسی خوانان ایرانی معرفی کرد.
موضوع جالب بعدی در مورد کیمیاگر این است که این کتاب همانقدر خوب است ،همانقدر هم طرفدار دارد و این طرفداران نه فقط خوانندگان که مترجمان هم هستند!حداقل چهار ترجمه از این کتاب در بازار کتاب ایران موجود است که اگر قرار بر برگزاری مسابقه ای بین مترجمان باشد من جام قهرمانی را به دل آرا قهرمان می دهم و مدال نقره به آرش حجازی می رسد.
آرش حجازی مدیر انتشارات کاروان، ناشر اختصاصی آثار پائولو کوئیلو در ایران نام گرفته است.هر چند ایران هنوزعضو متعهدان قانون Copy Right نیست،ولی آقای کوئیلو حق انحصاری ترجمه و چاپ آثارش را در ایران به انتشارات کاروان داده است. از قضا خود آقای کوئیلو چندی قبل و به دعوت همین انتشارات به ایران سفر کرد و چند روزی مهمان آرش حجازی و خوانندگان کتاب هایش وایرانیان فرهنگ دوست بود.
این کار در نوع خود کاریست کم سابقه و جالب.اینکه ناشری در ایران نماینده انحصاری نویسنده ای جهانی باشد و در کمترین زمان ممکن به ترجمه آثارش بپردازد و حتی پای نویسنده را هم به ایران بکشاند،نشان از حرفه ای بودن کار دارد که ما تقریبا به چنین چیزهایی عادت نداریم و سطح توقع مان از اینطور مسائلی که در کشورهای دیگه پیش پا افتاده است بسیار پایین است.
اکنون که به پایان مطلب نزدیک می شویم نوبت به مسایل حاشیه ای کیمیاگر می رسد!هرچیز مطرحی حواشی خاص خودش را دارد و کیمیاگر هم از این قاعده مستثنی نیست.اخیرا کتابی وارد بازار نشر شده است به نام کیمیاگر 2!!ظاهرا این کتاب دنباله ایست بر گیمیگر اصلی که باید لابد کیمیاگر1 بوده باشد که حالا 2اش آمده !کتاب کیمیاگر ،حداقل تا این لحظه،دنباله ای به قلم آقای کوئیلو ندارد و هر چندکتاب نام برده نام وی را یدک می کشد اما هر چه باشد مستقل از کیمیاگر است و کتاب دیگریست که انگیزه مترجم آن و ناشرش از نام گذاری آن تحت عنوان کیمیاگر2 معلوم نیست.ولی اگر از قوه تخیل تان بهره بگیرید شاید ارتباطی بین فروش بیشتر خمیردندان لطیفه2 و نام گذاری این کتاب بیایید!
بهر حال این کتاب نه از طرف انتشارات کاروان چاپ شده و نه آرش حجازی که شاید مطلع ترین کوئیلو شناس ایران باشد عنوان آن را تایید می کند.آنچه اهمیت دارد این است که کیمیاگر بدون دنباله پائولو کوئیلو از جنس دیگریست و اگر هنوز هم در حقانیت آن شک دارید تنها کافیست نگاهی به صفحه دوم آخرین چاپ ترجمه دل آرا قهرمان بیاندازید:
چاپ اول:اردیبهشت 1374
چاپ بیست و چهارم:اسفند 1383!
تازه یادتان باشد که ما از کیمیاگر آرش حجازی هم فاکتور گرفته ایم!نیاز به توضیح بیشتری هست؟!
دوشنبه 27 فروردین 1386
نویسنده: مسعود طبقه بندی: شخص پائولو کوئیلو،
درست همان گونه که سنت اسلام از تمامی مومنان میخواهد که دست کم یک بار در زندگی شان، همان سفر زیارتی را انجام بدهند که محمد(ص) از مکه به مدینه انجام داد، مسیحیان نیز سه جاده مقدس دارند و بر این اعتقادند که هر یک از این جاده ها برای آنانی که می پیمایند یک رشته برکت و موهبت به همراه می آورد
.شاید همین موضوع بود که پائولو کوئیلو را واداشت تا سفری معنوی را همانند مسلمانان تجربه کند
.پائولو کوئیلو برزیلی پس پیمودن جاده سانتیاگو که از کوه های پیرنه فرانسه آغاز و به شبه جزیره ایبری در اسپانیا (بقایای جسد یعقوب قدیس حواری در آنجا مدفون است) ختم می شود، خاطرات خود را در کتابی به نام «خاطرات یک مغ» آورده است
.در این سفر وی اسرار و رموز معنوی فراوانی آموخت. سفر سراسر معنوی وی حاوی نکاتی است که خواندن آن بر زندگی و سلوک معنوی هر انسانی تاثیر بسزایی دارد و گاهی نیز باعث تغییر رویه زندگی می گردد. کوئیلو اساس و پایه دنیا را عشق می داند که بالاترین نوعش عشق به معبود است
قسمت های از کتاب را در زیر می خوانید
«
:انسان هرگز نمی تواند از رویاها دست بکشد. رویا خوراک روح است، همانطور که غذا خوراک تن است. در زندگی بارها رویاهامان را فرو ریخته و تمناهامان را ناکام می بینیم، اما باید به دیدن رویا ادامه بدهیم . اگر نه روح مان می میرد و آگاپه نمی تواند به آن دست یابد ....نخستین نشانه کشتن رویاهامان کمبود وقت است. پرکارترین آدمهایی که در زندگی دیده ام همیشه وقت کافی برای انجام هر کاری داشته اند. کسانی که هیچ کاری نمی کنند، اغلب خسته اند و هیچ توجهی به اندک کاری که لازم است ندارند. مدام شکایت می کنند که روز بسیار کوتاه است . حقیقت این است که از جنگیدن می ترسند
.دومین نشانه مرگ رویاهامان در قطعیت های ما نهفته است . از آنجا که نمی خواهیم زندگی را ماجرایی عظیم ببینیم ، کم کم خودمان را در کم خواستن از زندگی، خردمند و منصف و محق می بینیم. به آن سوی دیوارهای هستی روزانه مان می نگریم و صدای شکسته شدن نیزه ها را می شنویم و بوی غبار و عرق را استشمام می کنیم و آتش های عظیم و چشمهای تشنه پیروزی جنگ جویان را می بینیم اما هرگز لذت، آن لذت شگرف درون قلبهای رزم آوران را نمی بینیم. برای آنان نه پیروزی مهم است نه شکست . تنها جنگیدن مهم است
.سومین نشانه مرگ رویاهامان آرامش است. زندگی به غروب یک شنبه تبدیل می شود؛ هیچ چیز بزرگی نمی خواهیم. بیشتر از آن چه خود مایلیم ببخشیم، نمی خواهیم . خود را بالغ می پنداریم رویاهای جوانی مان را کنار می گذاریم و موفقیت شخصی و حرفه ای خود را می جوییم . شگفت زده می شویم که افرادی به سن و سال ما هنوز از زندگی، فلان چیز یا بهمان چیز را می خواهند. اما در حقیقت در ژرفای قلبمان می دانیم آن چه رخ داده است این است که ما از نبرد برای رویاهامان از جنگیدن دست کشیده ایم
.با انکار رویاهامان و رسیدن به آرامش، وارد دوره کوتاهی از آسودگی می شویم اما کم کم رویاهای مرده در درون ما می پوسند و سراسر زندگی مان را متعفن می کنند . با افراد پیرامون بی رحم می شویم و بعدها این بی رحمی را به خود معطوف می کنیم و این جاست که بیماری ها و روان پریشی ها سر بر می آورند. آن چه می کوشیدیم در نبرد از آن بگریزیم – نومیدی و شکست – در نتیجه جبن بر سر ما می آید. و دریک روز زیبا، رویاهای مرده و فاسد، تنفس را برای ما دشوار می کنند و آرزوی مرگ می کنیم، مرگی که ما را از قطعیت کارها و آن آرامش وحشتناک غروب یک شنبه آزاد می کند
....تنها راه نجات رویاهامان مهربانی با خویش است . باید مقتدرانه با هر تلاشی برای خود تنبیهی -هر چه هم که نا آشکار باشد- برخورد کرد برای دانستن اینکه چه زمانی با خود بی رحمیم باید هر درد روحانی – گناه، پشیمانی، بی تصمیمی، و جبن – را به درد جسمانی تبدیل کنیم. با تبدیل درد روحانی به یک درد جسمانی، می فهمیم این درد چه آسیبی به ما می رساند
كافه به تدریج پر می شد .مردان به داخل می آمدند ، به اطراف می نگریستند ، جایی را انتخاب می كردند و می نشستند . چند لحظه بعد دختران نزد آنها می رفتند و انگار سال ها با یكدیگر آشنایی داشتند ، به منظور گذراندن وقت با هم گپ می زدند . هر بار یكی از مردان دختری را انتخاب می كرد ، ماریا نفسی به راحتی می كشید . احساس آرامش داشت ، شاید به این دلیل كه در سوئیس به س ر می برد ؛ شاید به این دلیل كه امیدوار بود دیر یا زود رویداد خوشایندی را شاهد باشد ؛ شاید به دلیل احتمال یافتن شوهری مناسب همان گونه كه در رویاهایش می دید ؛ شاید به دلیل این كه برای نخستین بار از محل اقامت خود خارج شده و به جایی قدم گذاشته بود كه موسیقی شنیده می شد و حرف های به زبان پرتغالی می شنید ؛ به این دلیل كه با دختران حاضر در كوپاكابانا هموطن بود ، می خندید ، كوكتل میوه می خورد و سرگرم می شد ...
هیچ كدام از دختران برای آشنایی با ماریا و یا آرزوی موفقیت برای او ، نزدش نیامد . احتمالا امری عادی به نظر می رسید ، زیرا برای آنان رقیبی جدی به حساب می آمد . ماریا به جای ناامید شدن ، احساس غرور كرد . انگار در حال هجوم و مبارزه بود . هنوز خود را زندانی و اسیر به شمار نمی آورد ، زیرا هر لحظه اراده می كرد ، می توانست به راحتی در را بگشاید و از آنجا برود . همواره به خاطر می آورد كه شهامت وارد شدن به جایی مثل كوپاكابانا ، شهامت معامله و بحث كردن بر سر چیزهایی را داشته است كه در زندگی گذشته جرات نمی كرد حتی به آنها بیندیشد . او قربانی سرنوشت نبود ، البته خطرات زیادی در پیش داشت ، زیرا می خواست محدودیت ها بشكند و پدیده هایی را درك كند كه روزگاری در سكوت و در لحظه های سرشار از بی حوصلگی دوران سالخوردگی ، همراه با احساس غم غربت ، آن ها را دوباره به یاد بیاورد .
تردیدی نداشت كه هیچ كس به سراغش نخواهد آمد و در نتیجه روز بعد جرات نخواهد كرد به كوپاكابانا بیاید . در آن لحظات متوجه شد كه هزار فرانك برای یك شب ، شاید تنها یك بار در زندگی صورت واقعیت به خودش بگیرد ... انگار خریدن بلیت بازگشت به برزیل ، راه حل بهتری است . به منظور گذراندن زمان ، پیش خودش حساب كرد كه به هر دختر در هر روز چه مبلغی می رسد . اگر آنها بتوانند روزی سه بار با مردی بیرون بروند ، اوه ... دستمزدشان تقریبا هر چهار ساعت ، معادل دو ماه كار در یك فروشگاه پارچه است ... یعنی در یك روز ، معادل دو ماه حقوق در فروشگاه پارچه ...
چقدر؟... خودش در یك شب هزار فرانك به دست آورده بود ، ولی شاید این یك اتفاق باشد . در عین حال ، آنچه یك روسپی معمولی به دست می آورد ، بسیار بیشتر از پولی است كه می توان با تدریس زبان فرانسه در برزیل به دست آورد . تنها نیاز به حضور در یك كافه ، رقصیدن و ایجاد ارتباط دارد ... حتی حرف زدن هم ضرورتی ندارد .
به رشته افكارش نظم بخشید ... پول یكی از دلایل به حساب می آمد ، ولی در عین حال همه چیز بود . شاید سرگرم كردن زنان و مردان خوشگذران دلیل دیگری باشد . شاید دنیا با آنچه در مدرسه به ماریا یاد داده بودند ، تفاوت زیادی دارد ؟ ... اگر از داروی ضد بارداری استفاده كند خطری ندارد ... احتمالا از برزیلی های آشنا كسی به آنجا نمی آمد تا او را بشناسد و آبروریزی كند . البته به استثنای كسانی مه دوست داشتند به همه جا سر بزنند و كسب خبر كنند ... ولی اهالی برزیل ، معمولا سر زدن به فروشگاه ها را دوست دارند ... آن هم در میامی یا پاریس ... نهصد فرانك سوئیس ... پنج روز در هفته ...
چه بخت و اقبال مساعدی ! پس چرا آن دختران در كوپاكابانا وقتشان را تلف می كنند ؟ آنها می توانند در كمتر از یك ماه پول كافی برای بازگشت به برزیل و خریدن خانه برای مادرانشان به دست بیاورند . شاید تازه كار هستند ... شاید ...
ماریا از اندیشیدن به آخرین جمله می ترسید .
ولی سر انجام اندیشید ... شاید این كار را دوست دارند ...
تشنه شد . می خواست شراب بنوشد . مردی تقریبا سی ساله با لباس مخصوص یكی از شركت های هواپیمایی در برابرش ظاهر شد :
- مشروب می خوری ؟
انگار دنیا وارد قلب كوچك ماریا شد . احساس كرد روح از بدنش خارج می شود و از بالا به جسمش می نگرد . چیزی نمانده بود از شدت شرم بمیرد، ولی برای تسلط بر خود و جلوگیری از رنگ پریدگی چهره اش ، دست به مقاومتی بی نظیر زد . با تكان دادن سر ، به پیشنهاد مرد پاسخ مثبت داد ؛ لبخند زد و دریافت كه زندگی از ان لحظه به بعد ، برایش متفاوت خواهد بود .
كوكتل میوه ، گفتگو ، لبخند ... « در اینجا چه می كنی ؟» ... « خیلی سرده ، مگه نه ؟ » ... « من این موسیقی را دوست دارم » ... « من گروه آبا را ترجیح می دم » ... « مردم سوئیس خیلی خونسرد هستند ...» ... « اهل برزیل هستی ؟» ... « برام از سرزمینت بگو » ... « كارناوال هم دارید ؟ » ... « دخترهای خوشگل هستند ، مگه نه ؟ » ...
لبخند ، سپاسگذاری از تعارفات ، تظاهر كردن به كمرویی ، درباره رقصیدن... ولی هنگامی كه به میلان نگریست ، دید كه سرش را می خاراند و به ساعت اشاره می كند . رایحه ادكلن از مرد به مشام می رسید . از آن به بعد به استشمام بوهای متفاوت عادت كند . خوشبختانه بوی ادكلن قابل تحمل است .
دست در دست هم می رقصند ، یك كوكتل میوه دیگر ، ... زمان به سرعت می گذرد ... مگر نگفته بود چهل و پنج دقیقه ؟ ... به ساعت نگاه می كند . مرد می پرسد كه آیا در انتظار كسی است ؟ و ماریا پاسخ می دهد كه دوستانش تا ساعتی دیگر به آنجا می آیند . مرد از ماریا دعوت می كند كه به بیرون بروند ... به هتل ... سیصد و پنجاه فرانك ... پس از ارضا كردن مرد ، ماریا دوش می گیرد ... مرد نگاهی غریب به او می اندازد و توضیح می دهد كه هرگز كسی نباید در این رابطه چیزی بداند ... او دیگر ماریا نیست . فرد دیگری به جسم او وارد شده است كه احساس خاصی ندارد ، بلكه مراسمی را به خودكار و شاید ناخودآگاه انجام می دهد . انگار یك هنرپیشه است.
نمی دونم چرا دوست دارم خودم هم یه چیزهایی بگم ، یه چیز هایی توی دلم مونده دوست دارم این اول سالی خالی شون كنم ،
آدما رو می بینم ، هر كدوم برای خودشون عالمی دارن ، بعضی ها دنبال یه نون حلال شب وروز جون می كنن و به قولی آخر شب هم دو دستی محكم توی سرشون میزنن كه چرا نون شب ندارم ، ( این رو یه روز از یه مشتری بانك شنیدم ) ، البته بعضی ها هم كه در پول در آوردن مهارت خاصی دارن ، شب رو با خیال راحت به صبح می رسونن .
بعضی ها به مراد دل خود رسیدن و ازدواج كردن و احتمالا طعم خوشبختی رو حس كردن ، بعضی ها موندن كه چیكار كنن ، چندین ساله همین جوری توی خودشون وول می خورن ، اما انگار نه انگار ، شاید خجالت می كشن ، شاید پولشو ندارن ، شاید هم می خوان از زندگی لذت ببرن تا ببینن خدا چی می خواد !! پسرهای خوش تیپ ، دختر های خوشگل ، ازدواج كیلویی چند ؟!!
از این لحاظ كه بگذریم ، بعضی ها توی زندگی انگار هیچ آرزویی ندارن ، دلشون به چیز های الكی مثل دیدن یه فیلم سینمایی خوشه ، اونم زودگذر ، نصفه ش ول می كنن می رن سراغ كاری دیگه ، باور كنین من خودم نمونه ای رو سراغ دارم كه در عین حال افسرده مزاج هم تشریف دارد، زندگی براش پوچ و بی معناست و همه چیز در حال گذر و فناست .
كم كم دارم شعر زیاد می گم ، نه ... ؟؟؟
بعضی ها هم كه از اون وری دارن می افتن ، این قدر دنبال مادیات می رن كه نگو ... ( حسنی نگو بلا بگو ! ) ای ... بگذریم ... بعضی ها هم كه نمونه اش خودم باشم ، به یه چیز علاقه نشون می دن و ولش نمی كنن ، اونم چی كتاب های پائولو كوئیلو ، نویسنده برزیلی كه چند باری دیوونه خونه تشریف داشته ، واقعا آدم باید چقدر بی ظرفیت باشه ، كتابی كه خوندی ، بخون ، نكته هاشو بگیر و بعد بذار سر جاش ، نمی خواد كه اینقدر سر و صدا درست كنی .
مثل اینكه دارم زیادی به خودم بد می گم ، ولی كم نیستن ملتی كه خودشون رو برا یه كتاب می كشن ، همین هری پاتریست ها رو بگو ؛ رفتن برا خودشون یه سات درست كردن ، جادوگران ، حالا ما هم رفتیم یه وبلاگ ساختیم به اسم یكی از كتاب های كوئیلو ، نویسنده ای كه كتابهاش واقعا خوندنیه ولی هنوز هم بیشتر افراد حتی اسمش رو هم نشنیدن .
تازه اونا از كتابشون تا حالا 4 تا فیلم ساخته شده ، تقریبا همه هری پاتر رو می شناسن ، تو هم دلت خوشه طرفدار كی هستی ، آخه شاید تنها هفت هشت ده نفر تو ایران باشن كه بدونن پائولو كوئیلو كیه !!
خوب من هم ماموریتم رو همین انتخاب كردم : شناساندن پائولو كوئیو به مردم ایرانی و فارسی زبان
خوب آبجكتیو چندمه .... زیاد گیم بازی می كنی ، نه ...؟!!
مثل اینكه دارم خیلی خیلی شعر می گم ، نه ... ؟؟؟؟؟؟
تو رو خدا اگه حرفی ، چیزی دارین ، همین جوری پشت مونیتور زیر زبونتون نگین ، توی نظرات بزنین تا من هم ببینم چه حرف هایی دارین پشت سرم می زنین ... باشه ... پس بچه های خوبی باشین وشب زود به خونه بیاین و مسواكتون رو بزنین و شب زود بخوابین تا فردا صبح زود بلند شید و مردم رو از خواب زودتر بیدار كنید و شاداب و سرحال یه روز عالی دیگه رو شروع كنین ، یه روز شاد شاد شاد