فصل یازدهم
ماریا تنها انتظار داشت با كسی مشورت كند كه اطلاعاتی در مورد امكان انجام دادن این كار به او بدهد . ولی پس از حرف زدن با دخترك ، دریافت احساسی به او القا شده است كه مجبور است هر چه زودتر تصمیم بگیرد ... احساس ناامیدی ...
- خیلی خوب است همین امروز شروع می كنم .
به دخترك اعتراف نكرد كه از روز گذشته شروع كرده است ، صاحب كلوپ كه معلوم شد « میلان » نام دارد ، نزد ماریا آمد .
- لباس زیر داری دختر خوشگل ؟
هرگز كسی چنین سؤالی از ماریا نپرسیده بود ... نه دوستان پسر و دخترش ، نه مرد عرب و نه حتی غریبه ها ؛ ولی انگار زندگی كردن در آن سرزمین ، به این گونه بود : مستقیم بر سر اصل مطلب رفتن ...
- زیرپوش آبی روشن پوشیده ام ...
- فردا ست مشكی و جوراب ساق بلند بپوش . یكی از قوانین این مكان درست لباس پوشیدن است .
میلان با توجه به تازه كار بودن ماریا ، بدون از دست دادن فرصت ، سایر قوانین را هم برایش شرح داد .
كوپاكابانا باید مكانی آبرومند باشد ، نه عشرتكده . مردان به این مكان وارد می شوند و انتظار دارند دختر یا زنی بدون همسر و همراه پیدا كنند . اگر از جمله مشتریان ویژه محسوب نشود و معشوقی انحصاری نداشته باشد ، به سوی یكی از دختران حاضر در آنجا می آید و می پرسد چیزی برای خوردن یا نوشیدن می خواهد یا نه ... دختر می تواند به آن سؤال ، پاسخ مثبت یا منفی بدهد . در عین حال بیشتر از یك بار پاسخ منفی دادن مجاز نیست . اگر پاسخ مثبت باشد ، می تواند نوعی كوكتل میوه انتخاب كند كه از سایر خوردنی ها گرانتر است . نوشیدن مشروب الكلی مجاز نیست و نباید مشتری در انتخاب نوع نوشیدنی نظر خود را تحمیل كند . دعوت احتمالی به رقصیدن ، باید حتما پذیرفته شود . معمولا مشتریانی كه به آنجا می آیند ، شناخته شده هستند ، ولی در مورد مشتریان ویژه ، هیچ محدودیتی نیست . ماموران بهداشت هر ماه برای آزمایش تندرستی دختران به كوپاكابانا می آیند تا مانع سرایت بیماری های مقاربتی به دیگران شوند . استفاده از داروهای ضد بارداری ، اجباری است ؛ هر چند برای كنترل این كار مسؤولی وجود ندارد . هرگز نباید رسوایی به بار آید .
میلان ازدواج كرده و پدر خانواده بود . نگرانی زیادی در مورد نحوه ی اداره كوپاكابانا ، آبروی خانوادگی و خوشنامی محل كار خود داشت . او توضیحات دیگری نیز داد .
پس از پایان رقص ، بر سر میز باز می گردند . مشتری برای این كه حرفی بزند ، دختر را به هتل محل اقامت خود دعوت می كند . قیمت پذیرش دعوت ، سیصد و پنجاه دلار است كه پنجاه دلار آن به عنوان پول میز نصیب میلان می شود . این شغل كاملا قانونی است و دارندگان مدرك قضایی ، هرگز در آینده متهم به از بین بردن بكارت دختران و زنان برای رسیدن به اهداف سودجویانه نمی شوند ...
ماریا كوشید اعتراض كند :
- ولی من هزار فرانك گرفتم ... برای ...
صاحب كلوپ كه می خواست برود ، با شنیدن حرف های ماریا ایستاد .
دختر برزیلی كه طرف مشورت آن ها بود ، بلافاصله دخالت كرد :
- شوخی می كند !
آن گاه به ماریا نزدیك شد و با زبان پرتغالی و لحنی خوش آهنگ گفت :
- این میخانه ، گرانترین مكان تفریحی در ژنو است . دیگر چنین ادعایی نكن ! او قیمت این چیز ها را می داند . به خوبی آگاهی دارد كه هیچ كس برای رفتن به بستر با یك زن ، هزار فرانك نمی پردازد ... البته غیر از مشتریان ویژه ، تازه به شرطی كه كسی خوش اقبال و ماهر باشد .
نگاه میلان كه از اهالی یوگسلاوی بود و در مدتی بیشتر از بیست سال در آن مكان زندگی می كرد ، هر گونه تردید در مورد سخنان دخترك را از بین می برد . صاحب كلوپ با قاطعیت گفت :
- قیمت سیصد و پنجاه فرانك است ! ...
چگونه این رویداد ها را می توان توجیه كرد ؟ نخست رنگ لباس های زیر را می پرسند و بعد قیمت بدن را تعیین می كنند . ( وای بر چنین بندگانی و نفرین خداوند بر آن ها !! )
ماریا برای اندیشیدن ، فرصتی نیافت ، زیرا میلان قوانین دیگری را نیز خاطرنشان كرد.
كسی نباید دعوت به خانه یا هتل های كمتر از پنج ستاره را قبول كند . اگر مشتری جایی برای بردن دختر نداشته باشد ، می توان به او پیشنهاد كرد به هتلی در نزدیكی كوپاكابانا بروند ، البته همیشه با تاكسی ... زیرا سایر زنان در روئه دوبرونه ، نباید قیافه مشتری یا دختر را ببینند .
ماریا این بخش از سخنان میلان را نپذیرفت . می دانست دلیل واقعی این پنهان كاری ، ترس از رفتن به كلوپی دیگر و دارای شرایط بهتر است ، ولی افكار خود را بر زبان نیاورد ، زیرا در بحث در مورد قیمت ، نتیجه ی اظهارنظر شخصی را دیده بود .
- یك بار دیگر تكرار می كنم . باید رفتارت همچون رفتار پلیس ها در فیلم باشد ... یعنی در موقع كار كردن ، هرگز نباید مشروب بنوشی . خوب ، من می روم ... كار تو از لحظاتی دیگر آغاز می شود ...
دختر برزیلی به زبان پرتغالی به او گفت :
- از او سپاس گذاری كن !
ماریا سپاس گذاری كرد . میلان لبخند زد و دوباره به پند و اندرزهایش ادامه داد :
- راستی ، چیزی را فراموش كردم ... از زمانی كه سفرش نوشیدنی می دهی تا هنگام خروج ، نباید بیشتر از چهل و پنج دقیقه طول بكشد . در سوییس ، هر جا بروی ساعت می بینی . بنابراین همه مردم ساكن در این كشور ، حتی اهالی یوگسلاوی و برزیل هم یاد می گیرند به وقت احترام بگذارند . یادت باشد كه من شكم فرزندانم را پولی كه از این راه و از طریق امثال تو به دست می آورم ، سیر می كنم .
در همان حال كه قوانین را یادآوری می كرد ، یك لیوان آب معدنی لیمویی و گازدار ، به ماریا داد و به این ترتیب به راحتی از تعارف كردن یك لیوان جین صرف نظر كرد.
فصل دهم
روز بعد از مؤسسه به او زنگ زدند . آنها در مورد موضوع مطرح شده در ملاقات با مرد عرب و زمان برگزاری شو لباس پرسیدند و دلیل پرسش خود را گرفتن كمیسیون ذكر كردند . ماریا پاسخ داد كه همان مرد عرب با آنها تماس خواهد گرفت و بلافاصله به این نتیجه رسید كه آن ها در مورد روابط او با مرد عرب ، چیزی نمی دانند .
به كتابخانه رفت و سراغ كتاب های مربوط به روابط جنسی را گرفت . تصمیم جدی گرفته بود كه به آن كار بپردازد و به خود قول داده بود تنها برای یك سال این شغل را ادامه بدهد . در واقع با چنین كاری به صورت حرفه ای آشنایی نداشت . بنابراین مجبور بود نخست چگونگی ارتباط با جنس مخالف ، لذت بخشیدن و در ازای آن پول دریافت كردن را یاد بگیرد .
مسئول كتابخانه به او گفت كه تعداد اندكی كتاب در این مورد دارد ، زیرا آن كتابخانه ، دولتی است . ماریا ناامیدانه فهرست كتاب ها را گرفت ، نگاهی به عناوین آن ها انداخت . از شادی چیزی ننوشته بودند . تنها به تحریك جنسی مردان ، ناتوانی ، احتیاط و چیز هایی نام برده شده بود كه كمترین استفاده ای نداشت . در عین حال می خواست در مورد سرد مزاجی زنان نیز چیز هایی یاد بگیرد ، زیرا به خوبی می دانست تنها از طریق خود ارضا می شود ، نه برقرار كردن ارتباط با مردان .
لحظاتی بعد به این نتیجه رسید كه نیازی به این مطالعه ندارد ، زیرا در آن یك سال تنها قصد داشت كار كند . از مسئول كتابخانه سپاس گذاری كرد ، از كنار فروشگاهی گذشت و بلافاصله باز گشت و نخستین سرمایه گذاری مربوط به كار خود را انجام داد : خریدن لباسی كه هر بیننده ای را تحریك می كرد . پس از آن به جایی رفت كه آن را روی نقشه پیدا كرده بود ، روئه دوبرونه ، همجوار همان رستوران ژاپنی بود كه روز پیش در آنجا غذا خورد . كلیسایی در ان كوچه به چشم می خورد و تعداد زیادی فروشگاه ساعت كه در ویترین هایشان ساعت های ارزان قیمت گذاشته بودند ، همراه با دیسكو تكهای مشهور ، سرتاسر كوچه را پوشش می دادند . البته در ان ساعت از روز همه آنها تعطیل بودند .
برای قدم زدن به ساحل رفت ، بدون احساس خجالت ، پنج مجله با عكس های سكسی برای مطالعه خرید . اندكی در آنجا به سربرد تا شب فرا رسید و به روئه دوبرونه رفت . به صورت اتفاقی به باشگاه شبانه ای وارد شد كه فضای برزیلی را تداعی می كرد . شاید به دلیل نام آن بود : كوپاكابانا !
هر گز چنان احساس خوشی در زندگی نداشت . شاد بود و احساس می كرد تجربه ای بسیار با ارزش كسب كرده است .
مسئول باشگاه در پشت پیشخوان لیوان می شست . با دیدن ماریا با لحنی كه به صورت سؤالی نبود ، گفت :
- به دنبال كار می گردی . . .
چند میز و چند مبل چسبیده به دیوار و یك محوطه رقص در آن به چشم می خورد .همه چیز طبیعی نشان می داد . صاحب كلوپ ادامه داد :
- . . . برای كار كردن در اینجا باید اجازه نامه ی رسمی داشته باشی ...
ماریا اجازه نامه را نشان داد و لحن مرد آرام تر شد .
- تجربه داری ؟
دخترك نمی دانست چه بگوید . اگر پاسخ مثبت می داد ، ممكن بود مرد بپرسد كه در كجا كار می كرده است و اگر پاسخ منفی می داد ، ممكن بود استخدام نشود .
- در حال نوشتن كتاب هستم ! ...
مرد می دانست كه او دروغ می گوید ، ولی وانمود كرد كه حرفهایش را قبول دارد .
- پیش از این كه تصمیم بگیری ، با یكی از دخترانی كه در اینجا كار می كنند ، حرف بزن . هر شب لااقل شش دختر برزیلی در این كلوپ جمع می شوند و تو می توانی در مورد شرایط كار از آن ها سؤال كنی .
ماریا می خواست بگوید به توصیه های دیگران اهمیت نمی دهد ، ولی مرد او را تنها گذاشته و رفته بود ، بدون اینكه حتی یك لیوان آب تعارف كند .
دختران به تدریج وارد می شدند . صاحب كلوپ به آن ها توصیه می كرد كه با ماریا حرف بزنند ، ولی انگار هیچ كدام از آنها حوصله انجام این كار را نداشت . صدای موسیقی برخاست . چند ترانه برزیلی نواخته شد ... آه ... آنجا كوپاكابانا بود ... دختران دیگری كه ظاهرشان نشان می داد آسیایی هستند ، وارد شدند . پس از آنها نیز دختران دیگری آمدند كه انگار از اهالی كوهستان های پر برف و زیبای حومه ی ژنو بودند .
سرانجام پس از دو ساعت انتظار كشیدن ، تشنگی ، دودكردن سیگار و اندیشیدن به این كه چرا به آنجا آمده و تصمیم اشتباه گرفته است و خشمگین از بی تفاوتی صاحب كلوپ و سایر دختران ، یك دختر برزیلی نزد ماریا آمد .
- چرا اینجا رو انتخاب كردی ؟
ماریا می توانست باز هم در مورد نوشتن كتاب حرف بزند ، یا همان كاری را بكند كه در مورد كرد ها با خوان میرو كرده بود ، یعنی واقعیت را بگوید .
- به خاطر اسم .... نمی دونم از كجا شروع كنم . همین طور نمی دونم می خوام شروع كنم یا نه ...
به نظر می رسید كه دخترك از صراحت لهجه ماریا شگفت زده شده باشد . جرعه ای از شرابی كه شباهت زیادی به ویسكی داشت ، نوشید . به موسیقی برزیلی گوش داد ، در مورد احساس غربت حرف زد .
دخترك كه متوجه شد ماریا هنوز قصد رفتن ندارد ، گفت :
- در اینجا باید از سه قاعده پیروی كنی : نخست عاشق كسی كه با او سكس انجام می دهی نشوی ... دوم به وعده ها و قول های كسی اعتماد نكنی و همیشه پول را اول بگیری ... و سوم مواد مخدر مصرف نكنی ...
مكثی كرد و افزود :
- از همین الان شروع كن ... اگر امروز بدون پیدا كردن مشتری به خانه بروی ، حتما در مورد تصمیمی كه گرفته ای ، دوباره و بادقت بیشتر فكر خواهی كرد و دیگر جرات بازگشتن به این مكان را نخواهی داشت.