زهیر

چهارشنبه 27 دی 1385

صدام ، همزاد فقر و خشونت

نویسنده: مسعود   طبقه بندی: سرگذشت شخصی، 

صدام حسین در آوریل ۱۹۳۷ در یک روستای فقیر به نام عوجه به دنیا آمد. در خانواده ای که گفته می شود خشونت بدوی و عربی در آن حرف آخر را می زد و تعصب قبیله ای تا اندرونی خانه ها نفوذ داشت.

پدر صدام پیش از به دنیا آمدن او کشته و یا به نحوی ناپدید شده بود. مادر به همسری مردی دیگر درآمد. سرنوشت صدام تا ده سالگی به دست ناپدری خشن و پدربزرگ نامهربانش افتاده بود. آنها فقط به زبان شلاق و کتک با او سخن می گفتند.

خانواده مادر نه تنها کمترین عطوفت و مهربانی را از صدام دریغ می داشت، بلکه او را برای کسب روزی هم زیر فشار می گذاشت. ناپدری او را به زور دگنک به شبانی می فرستاد. پدربزرگ او را وا می داشت که در ایستگاه قطار تکریت، بر سر راه آهن بغداد به موصل، هندوانه بفروشد.


معلم صدام میگوید : هر روز صدام را میدیدم که به بیابان میرفت و تیغ و خار و خاشاک جمع میکرد و با آنکه دستانش خون آلود میشود اینکار را ادامه میداد . وی می افزاید : من ابتدا فکر میکردم که وی این ها را برای فروش جمع میکند اما وقتی یکبار تعقیبش کردم به صحنه عجیبی برخوردم
صدام تمام این تیغ هائی را که جمع کرده بود به کنار جاده میبرد و آنها را آتش میزد و سپس یک میله آهنی در آتش میگذاشت تا داغ شود . سپس هر الاغ ، گوسفند و حیوانی که از آنجا عبور میکرد را با این میله گداخته میسوزاند و غش غش میخندید .

بالاخره صدام با عقده هایش بزرگ شد و حس کینه جویی و انتقام گیری در نهاد او شعله می کشید. او در نهان به قهرمان قومش فکر می کرد : به سردار صلاح الدین که با فتوحات بیشمارش امت عرب را متحد کرد.

صدام را در ده سالگی از تکریت به بغداد فرستادند. به نزد دایی اش ، " خیرالله طلفاح " یک افسر اخراجی که به خاطر گرایش های ناسیونالیستی افراطی از ارتش طرد شده بود. او را باید پدر معنوی صدام دانست. او بود که مغز این «بچه خیابان» را با افکار ناسیونالیستی شستشو داد. به او یاد داد که «نژاد عرب» از هر قوم و ملتی بالاتر است! و عرب بودن زشت نیست، دایی نزدیک ترین راه را به سوی قدرت و سلطه جویی نشان داد: مبارزه سیاسی.



حزب بعث، ندای رستاخیز :

در این روزگار «حزب بعث سوسیالیست عرب» بیش از هر جریان دیگری ایده ناسیونالیسم عرب را در عراق نمایندگی می کرد. صدام هنوز بیست سال نداشت که به این حزب پیوست. گرایش حزب به کاربرد زور در پیشبرد مقاصد سیاسی، بی گمان با طبع و خوی خشن او سازگار بود. او پیرو وفادار حزب شد : برای حزب اعلامیه پخش می کرد ، یقه جر می داد ، عربده می کشید و با مخالفان راست و چپ گلاویز می شد.

حزب خانه واقعی او گشت. جایگزین خانواده ای شد که او از آن محروم مانده بود. حزب برای نخستین بار در زندگی اندوهبارش مزه پیروزی را به او چشاند. لذت غلبه بر دیگران را . حزب بر غرور جریحه دار او مرهم پاشید. او اینک برای ضعف شخصیت و عقده های حقارت خود پوششی درخور یافته بود : قدرت سیاسی

صدام جوان در کوى و برزن براى حزب اعلامیه پخش مى کرد، روزنامه مى فروخت و به طور خستگى ناپذیر براى آرمان حزب، یعنى تشکیل "امت واحد عرب" دوندگی مى کرد. او به زودى از اعضای کادر فعال حزب شد و بیشتر اوقاتش در بغداد به شرکت در میتینگ ها و جلسات حزبى مى گذشت. مبارزه سیاسى براى او از درگیرى دایمى با مخالفان سیاسى جدا نبود. مخالفان را "خائن" مى خواند، به آنها فحش مى داد، تهدیدشان مى کرد، و از آنجا که زور بازویى به هم زده بود، با آنها دست به گریبان مى شد.


در ۱۴ ژوئیه ۱۹۵۸ سرانجام یک گروه شانزده نفرى از ارتشیان ناسیونالیست که خود را به پیروى از الگوى قیام مصر "افسران آزاد" مى خواندند، به نظام سلطنتى در عراق خاتمه دادند. بیشتر افراد خاندان سلطنتى به همراه نخست وزیر مقتدر وقت، نورى السعید، به طرز فجیعى به قتل رسیدند.

در عراق یک "شوراى فرماندهى انقلاب" به رهبرى ژنرال عبدالکریم قاسم قدرت را به دست گرفت. دولت انقلابى، دست کم در آغاز کار، وفادارى خود را به آزادى هاى دمکراتیک اعلام کرد

عناصر افراطى حزب مانند صدام حسین رفته رفته به این نتیجه رسیدند که با مبارزه سیاسى آرام و تبلیغ مسالمت جویانه نمى توان به هدف اصلى حزب، یعنى کسب هرچه سریعتر قدرت سیاسى، دست یافت. آنها بر آن شدند که ضعف حزب و نفوذ ناچیز آن را با اقدامات ضربتى و عملیات توطئه گرانه جبران کنند.



صدام ، مدیر باندهای وحشت :

صدام حسین به زودى مهارت بى نظیر خود را در سازماندهى باندهاى ضربت نشان داد. او نخست موافقت رهبرى حزب را با تشکیل یک بازوى ضربتى برای انجام عملیات مخفیانه علیه دشمنان حزب جلب نمود و سپس فعالیت عضوگیرى را شروع کرد. او خود با عده بیشمارى از بزن بهادرهای پایتخت ارتباط داشت. از سوى حزب به آنها پول و مقام داد و از آنها خواست که نیروى شرارت و خرابکارى خود را در راه حزب به کار اندازند.

بدین ترتیب دسته هاى چماقدار بعثى جولان خشونت بار خود را در خیابان هاى بغداد آغاز کردند. آنها خودسرانه "خائنان" را شناسایى و مجازات مى کردند. با زنجیر و دشنه و چماق به گروه ها و چهره هاى سیاسی مخالف حمله مى بردند. تجمعات سیاسى و فرهنگى را به هم مى ریختند. به دفاتر روزنامه ها و سازمان هاى سیاسى هجوم مى بردند. اعلامیه و پوستر گروه هاى سیاسى را پاره مى کردند. دکه روزنامه فروش ها را به آتش مى کشیدند و.....

یک سالى پس از انقلاب، صدام حسین از میدان مبارزه به پشت صحنه نقل مکان کرده بود. رهبران جاه طلب حزب تشکیلات مخفی را یکسره به دست او سپرده بودند و او خود را براى یک ضربه کارى آماده مى کرد.



طراح ترور نخست وزیر عبدالکریم قاسم :

صدام حسین و رفقای متعصب او در حزب بعث از روند رویدادها سخت ناراضی بودند. از نظر آنها قاسم به «اهداف انقلاب و آرمان ملت عرب» خیانت کرده بود. از نظر آنها به خاطر عدم قاطعیت قاسم بود که کمونیست ها در همه جا نفوذ کرده و آشکارا از «برتری اهداف بین المللی بر منافع ملی» سخن می گفتند.

صدام طرح ترور قاسم را در حزب مطرح کرد و برای اجرای آن یک دسته مسلح تشکیل داد.

روز هفتم اکتبر ۱۹۵۹ قاسم برای شرکت در مهمانی سفارت آلمان شرقی از اقامتگاه همیشگی خود در «وزارت دفاع» بیرون آمد. هنگامی که شورلت بزرگ و سفید او از خیابان الرشید می گذشت، چند جوان مسلح از کوچه ای به خیابان ریختند، ماشین «زعیم» را به رگبار بستند، و از کوچه روبرو پا به فرار گذاشتند. نگهبان قاسم در جا کشته شد، و خود او غرق در خون به کف ماشین افتاد. او هشت هفته بعد به سلامت از بیمارستان مرخص شد.


عبدالکریم قاسم هم اکنون از چهره های محبوب عراق است

اما در دوران زمامداری صدام حسین از این ماجرا افسانه ای حماسی ساخته شد که سی سال تمام در اشعار و داستان ها و فیلم های بیشمار تکرار گشت

در کتابهای تاریخ مدارس عراق نقل کرده اند که :
صدام مغز متفکر این «عملیات قهرمانانه» بود که با «درایت و شجاعت» آن را هدایت کرد. او پیشاپیش گروه به خیابان رسید، راه بر ماشین قاسم بست و با نعره ای ماشین را مجبور به توقف کرد. پس از تیراندازی به ماشین، او بود که با تیراندازی های پراکنده راه خیابان را بند آورد، تا رفقایش بتوانند از محل حادثه بگریزند. به خاطر همین «فداکاری» بود که سرانجام تیری به پایش اصابت کرد.

صدام آخر از همه خیابان را ترک کرد. با گلوله ای در پا خود را به نخلستان رساند و در ساحل شرقی دجله به طرف شمال شروع به دویدن کرد. پس از چهار روز به حوالی تکریت رسید. در نزدیکی روستای «دور» در آب یخبندان شط شیرجه زد و شناکنان از رود گذشت. در کرانه روبرو با نیش چاقو گلوله را از پا بیرون کشید و به طرف بیابان شام قدم برداشت.

صدام حسین از راه سوریه به مصر رفت، که آن روزها ستاد اصلی ناسیونالیسم عرب به شمار می رفت.

در زندگینامه رسمی صدام آمده است که او در رشته حقوق دانشگاه قاهره ثبت نام کرد و در کنار تحصیل مبارزات ملت عراق را در دستیابی به «آزادی» هدایت می کرد.

اما برخی از اهالی سالمند قاهره هنوز آن جوان عراقی را با اندام ورزیده و سبیل پرپشت به یاد می آورند، با «فعالیت های» درخشانش: از ولگردی و هرزگی در خیابان ها تا شرارت و کتک کاری در کافه ها...
برخی از پژوهشگران از تماس های مشکوک او در این دوران با محافل اطلاعاتی غرب نیز خبر داده اند...



کودتای نخست وزیر :

قاسم که خود را "فرزند خلق" می خواند، هیچ تشکیلاتی نداشت. او خود را برتر از سازمان های سیاسی و بی نیاز از آنها می دانست. با خوش خیالی گمان می کرد که با تکیه بر حمایت توده مردم و ارتش بر همه دشمنان چیره خواهد شد. در سومین سال حکومت خود، با فخر و مباهات اعلام کرده بود که تا کنون ۲۹ توطئه کودتا را خنثی کرده است. معلوم نیست کودتای نظامی که سرانجام به سقوط او انجامید، چندمین توطئه بود.

صبح نهم فوریه ۱۹۶۳ مردم عراق با سرود رزمی "الله اکبر" از خواب بیدار شدند تا خبر کودتا را بشنوند و ساعتی بعد سر بریده "زعیم" را روی صفحه تلویزیون ببینند. مقاومت پراکنده مردم بی سلاح در برابر تانکهای ارتش چند ساعت بیشتر نپائید.

رهبران اصلی کودتا که از درون زندان قاسم، کودتا را هدایت کرده بودند، دو افسر ارتش بودند: یک سرتیپ ناسیونالیست به نام عبدالسلام عارف و یک سرهنگ بعثی به نام احمد حسن البکر. بدین ترتیب ائتلافی از نیروهای ملی گرا به قدرت رسید.

رژیم کودتا کار خود را با سرکوب بیرحمانه هواداران عبدالکریم قاسم شروع کرد. در شهرهای بزرگ مانند بغداد، بصره، موصل و دیوانیه به معنای واقعی کلمه جوی خون راه افتاد: ظرف چند روز هزاران دمکرات، سوسیالیست و کمونیست کشته شدند. گروه بیشماری به زندان "قصر النهایه" رهسپار شدند، سیاهچال مخوفی که بازگشتی از آن وجود نداشت.



بازگشت صدام به بغداد :

سرنگونی عبدالکریم قاسم سرورانگیزترین خبری بود که صدام حسین در قاهره دریافت کرد. در عراق نه تنها حزب او به قدرت رسیده بود، بلکه بکر، یکی از دو فرمانده کودتا، خویشاوند و همشهری او بود. صدام بی درنگ راه بازگشت به میهن را در پیش گرفت. در بغداد با دختر دایی خود، ساجده طلفاح، ازدواج کرد. از این همسر او صاحب سه دختر و دو پسر شد.


حاکمیت تازه در بغداد برای این جوان جاه طلب ۲۶ ساله میدان وسیعی بود. ماشین سرکوب و ترور با شدتی بی سابقه به کار افتاده بود. اهرم اصلی این اعمال خشونت نیروهای شبه نظامی حزب بعث بودند به نام گارد ملی (الحرس القومی). صدام به زودی در رأس این باندها قرار گرفت.

جوانان مسلح با فهرست های طولانی، شبانه به شکار مخالفان می رفتند. در میان مردم عراق شایع شده بود که این فهرست ها راعوامل سیا به دست کودتاگران رسانده بودند.

دوران ترس و نکبت عناصر "حرس قومی"، هفت ماه ادامه یافت. رئیس جمهور وقت عبدالسلام عارف که از قدرت روزافزون آنها به وحشت افتاده بود، در نوامبر ۱۹۶۳ با یک عملیات ضربتی به ترکتازی آنها پایان داد. مردم زجرکشیده نفس راحتی کشیدند.

بسیاری از فعالان حزب بعث و به ویژه سران "گارد ملی" تحت تعقیب قرار گرفتند. صدام حسین یکی از آنها بود که دستگیر شد و دو سالی را در زندان گذراند.

صدام در سال ۱۹۶۶ از زندان گریخت و بی درنگ به سازماندهی مبارزه مخفیانه حزب بعث پرداخت. او اینک ستاره اصلی حزب بود که مهارت و کاردانی خود را در اجرای عملیات توطئه گرانه نشان داده بود. او با جدیت نیروهای حزبی را برای نیل به هدف نهایی رهبری کرد: کسب انحصاری قدرت در عراق. رسیدن به این هدف زیاد طول نکشید: در روز ۱۷ ژوئیه سال 1968 کودتای نظامیان بعثی پیروز شد و بکر به ریاست جمهوری رسید.

از فردای کودتا حزب بعث یک رژیم پلیسی را به سر کار آورد، که ستون فقرات آن را دستگاه امنیتی می ساخت، و مرد اول این دستگاه صدام حسین بود. او تنها ۳۱ سال داشت.



صدام حاکم مطلق عراق :

پس از کودتای نوامبر ۱۹۶۳ که به یکه تازی حزب بعث در عراق پایان داد، سران شکست خورده این حزب یک اندیشه بیشتر در سر نداشتند: بازگشت به قدرت به هر قیمتی.

صدام حسین که مسئول جوان و پرتوان شبکه زیرزمینی حزب بود، طی دو سال تشکیلات مخفی را فعال کرده، برای عملیات ضربتی آماده ساخته بود.

روز ۱۷ژوئیه ۱۹۶۸رژیم میانه روی عبدالرحمن عارف با کودتای نظامی آرامی سقوط کرد؛ دو سرهنگ جاه طلب ارتش در رأس جریان بودند: عبدالرزاق نایف و ابراهیم داوود. حزب بعث به رهبری احمد حسن بکر از پس پرده جریان را هدایت می کرد.

حزب بعث در ظاهر از کودتای نظامیان حمایت می کرد، اما نیت واقعی بعثی ها استفاده ابزاری از کودتاگران برای رسیدن به هدف اصلی خود بود: کسب انحصاری حاکمیت در عراق.

تنها دو هفته بعد از پیروزی شورش نظامی، یعنی در سی ام ژوئیه، بعثی ها علیه متحدان پیشین خود دست به کودتا زدند و آنها را از قدرت برکنار کردند.

هدف بعث برقراری نظامی متمرکز و تمامت خواه بر پایه ایدئولوژی واحد، حزب واحد و رهبر واحد بود که در آن، تمام شئون جامعه باید طبق مرام ناسیونالیستی حزب بعث اداره می شد.

احمد حسن بکر مقام ریاست جمهوری را به عهده داشت اما ستون فقرات رژیم را شبکه مخفی حزب و دستگاه امنیتی آن می ساختند که صدام حسین جوان بر رأس آن قرار گرفته بود و روز به روز بر قدرت خود می افزود.

صدام حسین در دنبال کردن هدف خود برای قبضه کردن قدرت از حربه های کهن قبیله ای استفاده می کرد: گردآوری جمعی از اطرافیان وفادار و مورد اعتماد، توطئه علیه رقبا و حذف یا دور کردن آنها از پیرامون قدرت، نزدیک شدن به مرکز قدرت و وابسته کردن رئیس جمهور به خود.

صدام موفق شده بود گروه بیشماری از جوانان خشن و ماجراجوی قبایل زادگاه خود، تکریت را تربیت و متشکل کند و به تدریج در رأس مهمترین پست های امنیتی قرار دهد. او به هواداران متعصب و خشن خود چنین تلقین کرده بود که مقامات اداری و مدنی هیچ اهمیتی در اداره کشور ندارند، و زمامداران واقعی کشور، مقامات امنیتی آن هستند.



سرکوب مخالفان و رقبا :

صالح مهدی عماش معاون بکر، قوی ترین رقیب صدام حسین و بزرگترین مانع در راه نقشه های جاه طلبانه او بود.

او یکی از مبارزان قدیمی بود که در قدرت گیری حزب نقش مهمی ایفا کرده بود. صدام موفق شد بکر را به عماش بدبین سازد و او را با اشتغال به مأموریت های خارجی، از بغداد دور کند.

با کنار رفتن صالح مهدی عماش، صدام حسین معاون اول بکر شد و سالها بعد در سال 1982 سرانجام عوامل صدام عماش را به عراق فراخواندند و او را سر به نیست کردند.

در طول دهه ۱۹۷۰ صدام مهمترین رقبای خود را در حزب و دولت از میان برداشت: عدنان خیرالله، ژنرال مقتدر حردان تکریتی، شفیق کمالی، عبدالکریم شیخلی، شاذل طاقه، عبدالکریم مصطفی نصرت و بسیاری دیگر...

اوج تصفیه های خونین صدام در شامگاه هشتم اوت ۱۹۷۹ صورت گرفت که عوامل صدام برخی از برجسته ترین رجال حزب و دولت را سر بریدند.

صدام پس از پایان "عملیات" با خونسردی از کنار اجساد گذشت، با چکمه خونین به بالکن کاخ ریاست جمهوری رفت تا برای جمعیتی که فریاد می زدند: "مرگ بر خائنان" دست تکان دهد.




آخرین گام : حذف البکر

احمد حسن بکر که با صدام حسین بستگی فامیلی داشت، سیاستمداری کم توان بود و خود را دربست به اراده صدام سپرده بود.

او هرچه بیشتر به صدام و دستگاه ترور او وابسته می شد تا اینکه سرانجام در سال ۱۹۷۹ صدام به مقام تشریفاتی او هم خاتمه داد و او را "به دلیل ناتوانی جسمی" محترمانه از تمام مسئولیت هایش خلع کرد


آخرین نمونه از تصفیه های خونین صدام، قتل دو داماد او، صدام و حسین کامل بود که در فوریه ۱۹۹۶ به گونه ای فجیع و به همراه چند تن از بستگانشان کشتار شدند.

در این سالها تنها چند تن انگشت شمار از سران حزب از تصفیه های خشونت بار صدام حسین در امان ماندند: طه یاسین رمضان (جزراوی)، عزت ابراهیم دوری، و علی حسن المجید، معروف به علی شیمیایی.



شبکه کنترل فراگیر :

اهرم اصلی حکومت صدام دستگاه امنیتی کارآ و مجهزی بود که صدام بر فراز دولت و ارتش و حزب قرار داده بود؛ "مخابرات" در تمام زوایای جامعه نفوذ داشت و بر جزئی ترین امور شهروندان نظارت می کرد.

صدام حسین حزب بعث را هم به زایده ای از سازمان امنیت تبدیل کرد. بعضی از اعضای قدیمی حزب بعث عراق عقیده دارند که این حزب در زمان صدام حسین بیشتر به باندی مافیایی شباهت داشت تا به یک حزب سیاسی.

خط مشی سازمانهای امنیتی گوناگون در عراق که به طور متقابل یکدیگر را زیر نظر داشتند بر بدبینی مطلق شکل گرفته بود.

درون سازمان امنیت (مخابرات) شبکه های ویژه ای بود که علیه همکاران خود جاسوسی می کردند و به همین ترتیب، درون ارتش نیز واحدهای خاصی مانند گارد ملی، گارد جمهوری یا فدائیان صدام بود که فعالیت ارتشیان را زیر نظر داشتند.



حکومت عشیره ای :

مشی اساسی صدام در اداره کشور بر اصول ساده قبیله ای استوار بود و او درست مثل رؤسای قبایل بر ملت عراق حکومت می کرد: تکیه بر پیوندهای عشیره ای، بی اعتمادی مطلق به بیگانگان، مهربان و سخاوتمند با دوستان، خشن و بیرحم با مخالفان.

صدام حسین بهترین عوامل خود را از عشایر سنی مذهب تکریت و پیرامون آن برگزید که گفته می شود قساوت و خشونت و تعصب خونی در آنها ریشه دار است.

این افراد برای رسیدن به مکنت و ثروت آماده هر جنایتی بودند و صدام آماده بود وفاداری آنها را با مزایای فراوان جبران کند.

اما مردم تیره روزی که صدام ۳۳ سال بر آنها ستم رانده و ثروتشان را چپاول کرده بود، سرانجام روز هشتم آوریل سال 2003 از بیغوله های خود سر بیرون آوردند، تا به چشم خود فرار "رهبر داهی امت عرب" را تماشا کنند و امروز نیز شاهد مرگ این موجود خشن و خونخوار باشند
و این است پایان کار دیکتاتورهای تاریخ بشریت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :