- یك لحظه صبر كن ...
با شگفتی به طرف صدا برگشت . آن كافه ، محلی آبرومند بود . همچون كوپاكابانا نبود . در كوپاكابانا مرد ها می توانستند این گونه حرف بزنند و زنان هم بدون توجه به حرف های آنان ، بروند . كنجكاوی زیاد مانع نشنیده گرفتن آن جمله شد . ماریا مردی را دید كه حدودا سی سال داشت ( شاید هم پسری سی ساله ) موهایش بلند بود . قلم موهای متعددی پراكنده در كنارش به چشم می خورد . تابلو بزرگی در برابرش قرار داشت و مردی هم روی صندلی نشسته و لیوانی مشروب روی میزگذاشته بود ، نوعی كوكتل ، ماریا در هنگام ورود ، توجهی به آنها نكرده بود .
- لطفا از این جا نرو ، می خواهم پس از تمام كردن این تصویر ، نقاشی تو را بكشم ...
ماریا پاسخی داد كه شاید لازم نبود :
- علاقه ای ندارم
- چهره ای نورانی داری ،لااقل اجازه بده طرحی از تو بكشم ...
طرح چیست ؟ نور چیست ؟ تصور كرد یك نقاشی از خودش ، توسط مردی كه بسیار جدی به نظر می رسید ، كشیده شده است . اندیشید : اگر او نقاش معروفی باشد؟ آه ، آنگاه جاودانه می شوم . نقاشی مرا به عنوان یك الگو در پاریس یا « سالوادور دو بایا » به نمایش می گذارند . راستی آن مرد با آن همه بی نظمی در اطرافش ، در آن كافه چه كار می كرد ؟ كافه ای به آن گرانی ؟ آیا همیشه به آن جامی آید ؟
دختر مسئول پذیرش كه انگار تفكرات ماریا را حدس می زد ، گفت :
- هنرمند مشهوری است .
حدس ماریا درست بود . كوشید بر خود مسلط شود و خونسرد باشد .
دختر ادامه داد:
- گاهی به این جا می آید و همیشه مدلی را با خود می آورد . می گوید این محیط را دوست دارد و از آن الهام می گیرد . می خواهد تابلو بزرگی از مردم شهر به سفارش شهرداری بكشد .
ماریا به مردی كه مدل نقاشی بود ، نگاه كرد . مسئول پذیرش باز هم افكار او را حدس زد و گفت :
- شیمیدانی است كه به تازگی موفق به كشف پدیده ای انقلابی شده و جایزه نوبل را برده !
نقاش گفت :
- كار من تا پنج دقیقه دیگر تمام می شود . هرچه می خواهی سفارش بده و به حساب من بگذار.
ماریا كه انگار هیپنوتیزم شده بود ، روی یك صندلی نشست و لیوان كوكتل سفارش داد ، البته عادت به نوشیدن آن مشروب نداشت . ولی از ذهنش می گذشت كه از مرد برنده جایزه نوبل تقلید كند . و به تلاش های نقاش خیره شد و در انتظار ماند . اندشید : من در تابلو بزرگ مردم شهر نقشی ندارم ، احتمالا چیز دیگری در من دیده و به آن علاقه مند شده ؛ ولی او از قماش امثال من نیست .
ماریا به یاد آورد كه باید از دام هایی كه قلبش را به سوی عشق می كشاند ، داوطلبانه بگریزد . با این حال چند دقیقه منتظر ماندن ، چیزی را تغییر نمی داد . تا آن لحظه هرگز به مدل نقاشی شدن فكر نكرده بود .
با مشاهده سرعت و مهارت نقاش ، كنجكاو شد نگاهی به آن بیاندازد . تابلو بزرگ بود و ماریا به دلیل قرار گرفتن در زاویه ای نه چندان مناسب ، نمی توانست جزئیات آن را به خوبی ببیند . باز هم به افكارش ادامه داد . آن نقاش یك مرد بود ، نه یك پسر . البته ماریا دلش می خواست نتیجه بگیرد ، زیرا به خوبی می دانست سالخورده تر از نقاش است . به مظر نمی رسید آن مرد چنین پیشنهادی را تنها برای گذراند یك شب به او داده باشد .
پنج دقیقه بعد كار نقاش همانگونه كه قول داده بود تمام شد . ماریا همچنان به برزیل ، آینده درخشان و عدم علاقه به آشنایی با افراد جدید كه می توانستند مانع اجرای طرح هایش شوند ، می اندیشید .
نقاش شیمیدان كه انگار تازه از خواب پریده بود ، گفت :
- سپاسگذارم ، حالا می توانید هر طور می خواهید بنشینید .
به طرف ماریا برگشت و بدون حاشیه رفتن گفت :
- همان گونه بایست و راحت باش ، نور عالی است .
ماریا بدون مقاومت و با اندیشه به این كه سرنوشت همه چیز را از پیش تعیین كرده است ، انگار آن مرد را مدت ها قبل در رؤیاهایش می دیده و می داند چه باید بكند ، لیوان مشروب ، كیف و كتاب اصول مزرعه داری را برداشت و به جایی رفت كه نقاش اشاره كرده بود ، میزی در كنار پنجره .
نقاش نیز قلم مو ها ، تابلوی بزرگ ، ظرف های پر از رنگ های گوناگون و پاكت سیگارش را جلوتر آورد ، زانو زد و گفت :
- همین وضعیت را حفظ كن !
- كار مشكلی است . زندگی من همواره پر از جنب و جوش وحركت بوده .
به نظر ماریا جمله ایكه بر بر زبان آورد بسیار زیبا و مهم بود ، ولی خود نقاش كمترین اهمیتی به آن نداد . دخترك كوشید حالت طبیعی به خود بگیرد و برای اینكه از نگاه مرد بگریزد ، به بیرون پنجره و به تابلو اشاره كرد و گفت :
- راه سانتیاگو چیست ؟
- مسیری برای پیاده روی . در قرون وسطی افرادی كه از سراسر اروپا به این جا می آمدند ، به منظور رفتن به یكی از شهر های اسپانیا به نام سانتیاگو د كمپویستلا ، از این مسیر عبور می كردند .
عصر آن روز به منظور ملاقات با بهترین و تنهاترین دوستش ، مسئول كتابخانه ، از آپارتمان خارج شد . از او كتابی در مورد اصول نگهداری و مدیریت مزرعه خواست . كتابدار گفت :
- راستی چند ماه پیش كه به دنبال گرفتن كتاب های مربوط به مسائل جنسی آمدی ، خیلی نگران سرنوشت تو شدم . دختران زیبای زیادی هنگامی كه از كشور خود خارج می شوند ، دچار توهم می شوند و خیال می كنند می توانند به آسانی پول به دست بیاورند ، آنها فراموش می كنند كه روزی پیر می شوند و دیگر فرصتی برای رفتن به دنبال عشق واقعی و یافتن مرد زندگی خود نخواهند داشت .
- منظورت همان روسپیگری است ؟
- واژه ای بسیار ركیك
- همان گونه كه قبلا توضیح دادم ، من در شركت واردات و صادرات گوشت كار می كنم . با این حال اگر به دنبال روسپیگری می رفتم ، فكر می كنید در صورتی كه در یك زمان معین از آن دست می كشیدم ، باز هم نتیجه حاصل ، وخیم بود ؟ البته با توجه به اینكه جوانی ، همواره همراه با اشتباه كردن است .
- استدلال همه معتادان به مواد مخدر نیز چنین است ، تعیین زمان توقف خوب است ، ولی فكر نمی كنم كسی بتواند متوقف شود ...
- تو احتمالا خیلی زیبا بوده ای ، در كشوری بزرگ شده ای كه شهروندانش قابل احترام هستند ، همین امر برای خوشبختی كافی به نظر می رسد .
- افتخار می كنم كه در زندگی مشكلاتی داشته ام و بر آنها غلبه كرده ام .
آیا لازم بود به ماجرا ادامه دهد ؟ خوب می خواست چیزهایی در مورد زندگی بداند . زن مسئول كتابخانه گفت :
- دوران كودكی من با شادی سپری شد ، در بهترین مدرسه برن درس خواندم . برای كار كردن به ژنو آمدم . با مردی كه عاشق او بودم ازدواج كردم و به خاطر او هر كاری می توانستم انجام دادم . او هم به خاطر من همه كارمی كرد . دوران جوانی گذشت و زمان بازنشستگی فرا رسید . شوهرم با دستیابی به آزادی به اموری پرداخت كه به آن ها علاقه داشت .
در آن هنگام اشك در چشمانش حلقه زد ، نگاهش اندوه بار شد ، زیرا تازه به خودش می اندیشید .
- هرگز با هم جر و بحث و دعوا نكردیم ، هیجان زیادی نداشتیم ، او هرگز به من خیانت نكرد و در حضور دیگران احترام همسرش را حفظ كرد . در واقع یك زندگی معمولی را پشت سر گذراندیم . مدتی بعد به علت نداشتن كار ، احساس پوچی به او دست داد ؛ دچار سرطان شد و درگذشت .
زن واقعیت را می گفت ولی تاثیر گفته هایش بر دخترك مثبت نبود . در پایان اضافه كرد :
- به هر حال به نظر من زندگی ما به گونه ای گذشت كه شوهرم احتمالا پیش از ابتلا به سرطان مرده بود ...
ماریا از كتابخانه بیرون رفت . تصمیم گرفته بود در مورد رسیدگی به امور مزرعه تحقیق كند . آن روز عصر كاری برای انجام دادن نداشت و به بخش مرتفع شهر رفت و در آنجا به قدم زدن پرداخت . تابلو زرد رنگی را دید كه نقش خورشید برروی آن به چشم می خورد و روی آن نوشته شده بود : « راه سانتیاگو »
منظور چه بود ؟ كافه ای در انتهای كوچه قرار داشت . ماریا چون یاد گرفته بود ، چیزی را كه نمی داند بپرسد ، برای كسب اطلاعات وارد كافه شد .
دختر مسئول پذیرش پاسخ داد :
- نمی دانم ...
كافه ای زیبا ، ولی بسیار گران بود . یك فنجان قهوه ، سه برابر اندازه واقعی قیمت داشت . ماریا باتوجه به پولی كه در جیب داشت ، یك فنجان قهوه سفارش داد . كتاب را باز كرد و به مطالعه پرداخت . نمی توانست افكارش را متمركز كند. شاید هم نوشته ها بسیار خسته كننده بودند . اندیشید كه شاید حرف زدن با مشتریان در این مورد ، جالب تر و مفید تر باشد . آنها چون مدیر بودند ، روشهای تازه را به او یاد می دادند .
پول قهوه را پرداخت ، برخاست . از دخترك خداحافظی كرد و انعام خوبی به او داد . نوعی خرافات را دریافته بود كه اگر زیادتر بپردازد ، زیادتر دریافت می كند . بهطرف در رفت و می خواست خارج شود ، ولی جمله ای را شنید كه ناخودآگاهانه نقشه هایش را عوض كرد و سرنوشت او را تغییر داد : آینده ، مزرعه ، طرح های منتهی به خوشبختی ، روح زنانه ، اعمال مردانه و حتی جای او را در دنیا ...
از دفتر خاطرات ماریا ، روزی كه به دلیل عادت ماهیانه نمی توانست كار كند :
اگر مجبور شوم زندگی امروز خود را برای دیگران تعریف كنم ، آن را چنان شرح خواهم داد كه مرا زنی مستقل ، شجاع و خوشبخت قلمداد كنند . ولی هرگز نمی توانم واژه ای را كه بسیار مهم تر از ماجرای یازده دقیقه است و نام بردن آن را برای خودم ممنوع كرده ام ، به كار ببرم ، این واژه چیزی نیست جز عشق ...
در طول زندگی ، عشق را همچون بردگی اجاره داده ام . احساس دروغ است ، آزادی تنها زمانی وجود دارد كه عشق در صحنه باشد . كسی كه خود را تسلیم می كند و آزادی دارد ، تا بی نهایت عشق می ورزد ، و كسی كه تا بی نهایت عشق می ورزد ، احساس آزادی می كند .
به همین دلیل ، با اینكه برای زندگی كردن ، كار كردن و كشف كردن ، ازهمه چیز استفاده می كنم ، ولی در عین حال هیچ چیز برایم معنایی ندارد . امیدوارم این زمان به سرعت بگذرد تا بتوانم دوباره به جستجوی خویشتن بپردازم . البته زیر نظر مردی كه مرا درك كند و مرا آزرده خاطر نسازد.
آه ، چه مزخرفاتی! ... هیچ كس نمی تواند در عشق دیگری را نابود كند . هر كس مسئول احساس خویشتن است و هیچ كس در نحوه تاثیرگذاری احساس خویشتن ، مقصر نیست . زمانی كه مردان عاشق خودم را از دست دادم ، احساس كردم كه زخمی شده ام ، ولی امروز معتقدم كه هیچ كس ، كسی را از دست نمی دهد ، زیرا در واقع هیچ كس ، كسی را در اختیار ندارد ،
این تجربه واقعی آزادی است ، دارا بودن مهم ترین احساس دنیا بدون در اختیار داشتن آن !
By zahir.mihanblog.com <<<2007© >>>
سه ماه دیگر گذشت ، پاییز فرا رسید و تاریخ تعیین شده روی تقویم در معرض دیدن قرار گرفت : نود روز به بازگشت باقی مانده است .
ماریا اندیشید كه همه چیز چنان با سرعت و در عین حال با آرامش گذشته است كه هرگز نمی توانست پیش بینی كند. زمان در دو بعد متفوت پیش می رفت كه ارتباط مستقیم با وضعیت روحی او داشت . در هر حال زمان ماجراجویی ماریا در حال پایان بود ، معلوم است كه می تواند ادامه بدهد ، ولی نمی توانست لبخند اندوهگین زن نامرئی را فراموش كند ، همان زنی كه در گردش ساحل او را همراهی كرده و حرف هایی زده بود كه به سادگی قابل فراموش كردن نبود . برای ادامه دادن وسوسه شده بود و برای چالش های موجود آمادگی لازم را داشت ؛ ولی در طول ماه هایی كه تنها زندگی كرده بود ، یاد گرفته بود كه لحظه برای كنار گذاشتن همه چیز وجود دارد كه باید همواره در انتظار آن به سر برد . نود روز دیگر به برزیل باز می گردد ، مزرعه ای كوچك می خرد ( در واقع بسیار بیش از آنچه انتظار داشت پول بدست آورده بود ) ، چندین گاو ( سوئیسی ، نه برزیلی ) سفارش می دهد ، پدر و مادرش را دعوت می كند تا با هم زندگی كنند و دو نفر را استخدام می كند تا به امور املاك رسیدگی كنند .
با اینكه فكر می كرد عشق تجربه واقعی آزادی است و هیچ كس نمی تواند كس دیگری را در اختیار داشته باشد ، ولی هنوز به انتقام گرفتن می اندیشید ، به بازگشت موفقیت آمیز به برزیل . می خواست پس از آماده كردن وسایل زندگی ، به بانك برود و پسری را كه می شناخت ، مورد سؤال قرار دهد .
- سلام ، مرا نمی شناسی ؟
بله ، من تو را می شناسم ، تو نظیر شنبه ی معروفی !
ببخشید اگه توی ذوقتون خورد ، قول می دهم دیگه دیگه از این مزه ها نریزم ، برای ادامه می خوام جمله رو تغییر بدم :
- سلام منو به جا نمی آری ؟
- نه ...
- من یك سال اروپا بودم
- نمیشناسم
- دوران مدسه یادت هست ؟
- اوه ، بله ، فكر می كنم داره یادم می یاد ،
در همان لحظه انتقام گرفتن به پایان خود می رسد و ماریا كاری نخواهد داشت جز این كه به دنبال مهم ترین موضوع زندگی خود برود و دنبال عشق واقعی بگردد .
ناگهان تصمیم گرفت نوشتن كتاب با عنوان یازده دقیقه را فراموش كند و به رسیدگی به امور املاك و طرح های آینده باشد ، وگرنه سفرش به تعویق خواهد افتاد ، یك فاجعه مرگبار ...
مردانی كه ماریا از هنگام ورود به ژنو می شناخت ، به هر ترفندی متوسل می شدند تا خود را متكی به نفس نشان بدهند . انگار بر زندگی خود و دنیا حكومت می كنند . ولی ماریا در نگاه آنان ، احساس وحشت از همسرانشان را می دید . علاوه بر آن ، ترس از ناتوانی احتمالی جنسی و نداشتن نشانه مردانگی ، آن هم در برابر یك روسپی معمولی كه به او پول می دادند ، نیز در چشمانشان هویدا بود . اگر به فروشگاهی برای خریدن كفش می رفتند ، و پس از مدتی از آن كفش خوششان نمی آمد ، بدن لحظه ای تردید با در دست داشتن كاغذ خرید به فروشگاه باز می گشتند و پولشان را پس می گرفتند ؛ ولی اگر به یك روسپی پولی می دادند و به دلیل ناتوانی جنسی نمی توانستند با او همبستر شوند ، دیگر قدم به آن كافه نمی گذاشتند ، زیرا تصور می كردند همه زنان حاضر در آن مكان از ناتوانی آنان باخبر شده اند و این امر موجب شرمندگی آنان می شد .
ماریا اندیشید : من باید شرمنده شوم كه نمی توانم مردی را برانگیزم ، نه آنها ...
در موارد خاص می كوشید مردان را به حال خود وا بگذارد . هنگامی كه یكی از آنها مست به نظر می رسید ، از رفتن نزد او خودداری می كرد و می كوشید به طریقی دیگر آنها را ارضا كند . همیشه كاری نمی كرد كه موجب شرمندگی مردان شود .
معتقد بود كسانی كه صبح تا شب به طور پیوسته با كارمندان ، مشتریان ، ماموران تداركات ، اعمال دروغین ، دورویی ها ، ترس ها و ظلم ها در حال مبارزه هستند و در طول شب می خواهند خودشان باشند و استراحت كنند . باید آرامش داشته باشند ؛ بویژه اینكه به هر حال سیصد و پنجاه فرانك می پردازند .
« ماریا ! در طول شب چرا اغراق می كنی ؟ در طول چهل و پنج دقیقه ، اگر زمان در آوردن لباس ، نوازش های دروغین ، گفتگو های بیهوده و دوباره پوشیدن لباس را كم كنی تنها یازده دقیقه باقی می ماند .»
یازده دقیقه ! دنیا براساس پدیده ای می گردد كه تنها یازده دقیقه طول می كشد و به خاطر همین یازده دقیقه ، در روزی كه بیست و چهار ساعت دارد ، با احتساب اینكه همه مردان روی زمین هر روز با زنانشان نزدیكی كنند ، چیزی جز بیهودگی نیست ، مردان ازدواج می كنند ، به خانواده خود می بالند ، گریه كودكان را تحمل می كنند ، هنگامی كه دیر به خانه می رسند ، از توضیح دادن دلیل تاخیر عاجز هستند ، ده ها و صد ها زن را می بینند كه دلشان می خواهد با آنها در ساحل قدم بزنند ، برای زنان ناشناخته لباس های فاخر می خرند ، حتی گرانتر از لباس های همسرانشان ، به یك روسپی پول می دهند تا كمبود نیاز های احساسی آنها را جبران كند ، به شركت ها سازنده لوازم آرایش ، مؤسسات بدنسازی و رژیم غذایی مراجعه می كنند ؛ و برای افزودن به اقتدار خود برنامه می ریزند ، ولی هنگامی كه با مردان دیگر مردان مواجه می شوند هرگز در باره زنان حرف نمی زنند ، بلكه در باره پول ، كار و ورزش به گفتگو می پردازند .
آنچه در طبیعت پیشرفت مناسبی نداشت ، از بین بردن جنگل های آمازون ، تخریب لایه اوزون ، مرگ پانداها ، كمبود توتون ، غذاهای سرطانزا ، و آن گونه كه روزنامه ها تبلیغ می كردند ، وضعیت زندان ها و زندانیان نبود. دقیقا همان چیزی بود كه ماریا به آن اشتغال داشت : سكس ...
ولی ماریا برای نجات انسان ها نیامده بود ، بلكه می خواست موجودی حساب جاری خود را افزایش دهد ، شش ماه دیگر در تنهایی زندگی كند و مرتب برای مادرش پول بفرستد . ( هنگامی كه مادر متوجه شد نرسیدن پول به دلیل مشكل در اداره پست سوئیس است بسیار خوشحال شد ) و آنچه رامی خواهد و ندارد ، بخرد .
به آپارتمان مناسبی نقل مكان كرد كه شوفاژ داشت ،هر چند تابستان از راه می رسید . از پنجره اتاق می توانست كلیسا ، رستوران ژاپنی ، یك فروشگاه و یك كتابخانه را كه همیشه برای خواندن روزنامه به آنجا می رفت ، ببیند .
با خودش عهد كرده بود تنها شش ماه دیگر آن روزمرگی را تحمل كند . كوپاكابانا ، پذیرفتن نوشیدنی ، رقصیدن ، هتل ، پول را پیش از عمل گرفتن ، گفتگو های بیهوده ، دست روی نقاط حساس نهادن ، هم روح و هم بدن ، همدردی كردن ، دوست بودن در طول نیم ساعت ، كه از آن مدت یازده دقیقه صرف می شود .
« سپاسگذارم ، امیدوارم هفته آینده ببینمت ، تو واقعا یه مردی ، بقیه ماجرا را هفته بعد برایم تعریف كن ، چه انعام خوبی ! هر چند لازم نبود ، چون با تو بودن لذتی باارزش تر از پول دارد ... »
از همه مهمتر عاشق نشدن بود ، اندرزی باارزش كه در آن مدت به او داده بودند ، نمی دانست در طی آن مدت عاشق شده است یا نه ؟ در مدت دو ماه كار پیشنهاد ازدواج نیز به او داده شد كه لااقل سه تا از آنها بسیار جدی بود . مدیر یك مؤسسه حسابداری ، خلبان یك شركت هواپیمایی كه نخستین شب با او بیرون رفت و صاحب فروشگاه شكار و سلاح های سرد . هر سه به او قول داده بودند : » تو را از این چنین زندگی نجات می دهم ! » . می خواستند برایش خانه بخرند ، زندگی مشترك تشكیل دهند و آینده او را تامین كنند و از او صاحب فرزند و شاید نوه شوند .
همه چیز تنها به خاطر همان یازده دقیقه ؟ امكان نداشت ، پس از كسب تجربه در كوپاكابانا ، می دانست دیگر تنها فردی نیست كه احساس تنهایی می كند . انسان می تواند تشنگی را یك هفته ، گرسنگی را دو هفته و بی خانمانی را سالها تحمل كند ، ولی تنهایی حتا یك لحظه هم برایش قابل تحمل نیست ، تنهایی بدترین نوع شكنجه و بد ترین نوع رنج است . آن مردان و سایر كسانی كه می خواستند با ماریا باشند ، ازچنین احساسی آزرده خاطر بودند و تصور می كردند هیچ كس در دنیا و یا لااقل درآن سرزمین نگران آنها نیست .
به منظور اجتناب از وسوسه های عشق ، قلب و وقت خود را صرف رسیدگی به دفتر خاطرات روزانه می كرد . تنها با بدنش وارد كوپاكابانا می شد . دیگر قانع شده بود كه از ژنو آغاز كرده و در رونه دوبرونه به هدف رسیده است . هر بار كه در كتابخانه كتاب به دست می گرفت بیشتر متقاعد می شد كه كسی اهمیت آن یازده دقیقه را به خوبی نمی داند و چیزی در این مورد ننوشته است . شاید سرنوشت ماریا این بود كه بتواند كتابی در این موضوع به رشته تحریر در آورد .
این ماجرا حتی اگر كسی جرات گفتن كلمه ای در مورد آن را نداشته باشد باید نوشته شود . باید به دشت ها و بیابان ها برود و به مكان های ناشناخته سفر كند ، فیلم های سینمایی ببیند ، به قبایل سرخپوستان نفوذ كند و حتی سری به افریقا بزند . به عنوان كتاب نیز اهمیت زیادی باید داد ، نام آن ر یازده دقیقه خواهد گذاشت .
خریداران را به سه دسته تقسیم كر د : ترمیناتور ها ( نامی كه به دلیل دوست داشتن همان فیلم سینمایی معروف بر آن ها گذاشت ) ، در حالی كه بوی مشروب می دهند وارد می شوند ، وانمود می كنند كسی را نمی بینند ، و در عین حال خیال می كنند همه به آنها نگاه می كنند . مدتی می رقصند و آنگاه مستقیما پیشنهاد رفتن به هتل را می دهند
، پرتی ویمن ها ( این هم به خاطر فیلم سینمایی ) كه می خواهند خوش پوش و مهربان باشند ؛ انگار دنیا متكی به همین مهربانی است و دیگر هیچ . همچون كسانی كه در كوچه قدم می زنند و اتفاقا وارد كافه ای می شوند ، نخست خوشحال و سپس نامطمئن به نظر می رسند . احساس گناه می كنند ، ولی از ترمیناتور ها پرتوقع ترند . پدرخوانده ها ( این هم به خاطر یك فیلم سینمایی دیگر ) كه به بدن یك زن همچون كالایی بازرگانی می نگرند . نقش اصلی را دارند . می رقصند ، حرف می زنند ، انعام نمی دهند ، می دانند چه می خرند و به اندازه ارزش هر كالا پول می دهند . هرگز اجازه نمی دهند زنی آنها را راهنمایی كند و به خوبی معنای واژه ماجرا را می دانند .