تبلیغات
حتما همه می دونید كه آخرین كتابی كه پائولو كوئیلو منتشر كرده :
" برنده تنهاست"
برنده ، نه پرنده !
140 صفحه از 440 صفحه نو اینترنت
منتشر شده و این تیكه ها رو انتخاب كرده ام و البته این هم لینك اون فایله
ای آن كه دستم را
گرفته ای، هرکه هستی،
بدون یک چیز، همه
چیز بی فایده ست،
پیش از آنكه مرا
بیش از این بیازمایی،
منصفانه هشدارت می
دهم؛
من نه آنم که گمان
می کنی،
بس متفاوتم.
کیست که می خواهد
پیرو من شود؟
کیست که داوطلب است
تا دستخوش هیجانهای من شود؟
راه مشکوک است، نتیجه
نامعلوم، شاید ویرانگر،
باید دست از هرچیز
دیگر بشویی،
از تو خواهم خواست
که من،
تنها و یگانه معیار
تو باشم،
حتی نوآموزی ات طولانی
و مشقت بار خواهد بود،
باید تمامی نظریه
های پیشین زندگی ات را رها کنی،
و همه ی همنوایی
ات را با زندگانِ پیرامونت.
پس اینک مرا واگذار،
پیش از آنکه خود
را بیشتر بیازاری،
دست از شانه ام بردار،
رهایم کن و به راه
خود برو.
والت ویتمن(بر گهای
علف)
تصویر
در لحظه ای که نوشتن
این صفحات را به پایان می برم، دیکتاتورهای زیادی بر
هزاران زندانی سیاسی
در هر قاره وجود دارد. در مورد شکنجه به عنوان
بردگی کودکان ادامه
دارد. صدها میلیون نفر زیر خط فقر مطلق زندگی
اما این است تصویر
جهانی که در آن زندگی می کنم؟
البته که نه. وقتی
تصمیم گرفتم از زمانه ی خودم عکس بگیرم، این
پائولو کوئلیو
[1] El Dorado
اسپانیایی، به معنای
زرین: شهری افسانه ای در امریکا، که کاشفان قرون شانزدهم
و هفدهم می گفتند
غرق در طلاست. ماجراجویان بسیاری عازم سفر اکتشافی یافتن این شهر شدند، اما الدورادو
هرگز پیدا نشد. در ادبیات، تمثیلی است از شهر آرزوها. م.
اگه یادتون باشه
اون موقع ها كه می نشستیم كارتون می دیدیم یه كارتون بود كه به نام پسر كوهستان می
شناختیم ، اسدكو ، په په رو و شهر طلایی و عقاب طلایی و ...
برونو فررو می نویسد: همه می دانند زندگی ابرها بسیار پرتحرك است و
بسیار كوتاه .
ابر جوانی در میان توفان عظیمی بر فراز دریای مدیترانه به دنیا آمد .
اما فرصتی برای رشد در آن منطقه نیافت؛ باد عظیمی تمام ابرها را به سوی افریقا
راند.
همین كه به قاره افریقا
رسیدند، آب و هوا عوض شد : آفتاب تندی در آسمان می درخشید و در زیر ، شن های خشك
صحرا دیده می شد . باد آنها را به سوی جنگلهای جنوب راند ، در صحرا هیچ بارانی نمی
بارید.
بنابراین ، ابر هم مثل انسان
های جوان ، تصمیم گرفت از پدران و دوستان پیرترش جدا شود و به كشف جهان بپردازد.
باد اعتراض كرد : چه كار می كنی؟
صحرا همه جا یك شكل است! به گروه برگرد تا به مركز افریقا برویم. آنجا كوه
ها و درختان زیبایی وجود دارد!
اما ابر جوان و عاصی توجه
نكرد . كم كم
ارتفاعش را كم كرد و سرانجام نزدیك تپه های شنی ، پشت نسیم ملایمی نشست . پس از
مدت درازی ، متوجه شد یكی از تپه ها به او می خندد.
تپه هم جوان بود . باد تازه آن را شكل داده بود . همان جا ، ابر عاشق تپه شد
- روز به خیر . زندگی آن پایین چطور است؟
- با تپه های دیگر ، خورشید ، باد و كاروان های هم صحبتم كه هرازگاهی از اینجا می گذرند. گاهی خیلی گرمم می شود ، اما تحمل می كنم . زندگی در آن بالا چطور است؟
- اینجا هم باد و خورشید كنار ماست ، اما حسنش این است كه می توانم در آسمان بگردم و در آسمان با چیزهای زیادی آشنا بشوم
- زندگی من كوتاه است ، وقتی باد از جنگل برگردد ، ناپدید می شوم.
- حالا غمگینی؟
- حس می كنم به هیچ دردی نمی خورم
- من هم همین حس را دارم ، باد تازه كه بیاید مرا به جنوب می راند و باران می شوم . به هر حال سرنوشتم همین است.
تپه لحظه ای مكث كرد و گفت:
- می دانی اینجا در بیابان ، به باران می گوییم بهشت؟
ابر با غرور گفت : نمی دانم می توانم به چیزهای به این مهمی بدل شوم
یا نه .
- از تپه های پیر افسانه های زیادی شنیده ام . می گویند بعد از باران ، گیاه و درخت ما را می پوشاند .اما هیچ وقت نفهمیدم این یعنی چه . در صحرا خیلی كم باران می بارد .
این بار ابر مكث كرد . اما خیلی زود ، دوباره خندید:
- اگر بخواهی می توانم باران بر سرت بریزم . همین كه رسیدم ، عاشقت شدم و دلم می خواهد همیشه در كنارت بمانم.
تپه گفت: وقتی برای اولین بار تو را در آسمان دیدم ، من هم عاشقت شدم
. اما اگر موهای زیبا وسفیدت را به براان مبدل كنی می میری
ابر گفت : عشق هرگز نمی میرد .دگردیسی می یابد ؛ می خواهم بهشت را
نشانت بدهم .
و با قطره های ریز باران شروع كرد به نوازش تپه ؛ زمان درازی به همین
شكل ماندند ، تا اینكه رنگین كمان ظاهر شد .
روز بعد ، تپه كوچك از گل پوشیده شد . ابرهای دیگری كه از آنجا می
گذشتند ، دیدند كه آنجا ، جنگل كوچكی به وجود آمده و آنها هم بر تپه باریدند .بیست
سال بعد ، آن تپه واحه ای شده بود كه با سایه درختانش مسافران را پناه می داد .
و همه این ها به خاط این بود كه
، روزی ، ابری عاشق ، نترسید و زندگی اش را فدای عشق كرد.
پائولو كوئیلو / چون رود جاری باش
هر چند كه خیلی دیره ولی جاش تو وبلاگ خالیه:
خوب، بعد از حدود یک سال کار، سرانجام کتاب سخنگوی کیمیاگر، با هنرمندی، موسیقی و صدای محسن نامجو منتشر شد. یکی از کارهایی است که از انتشارش خیلی خوشحالم. اگر می خواهید درباره این کتاب بیشتر بدانید، به اینجا سر بزنید.
متن زیر، متنی است که در کتابچه همراه این شش سی دی نوشته ام، فکر کردم شاید بد نباشد اینجا هم بگذارمش:
نویسنده: پائولو کوئلیو
مترجم: آرش حجازی
صدا و موسیقی: محسن نامجو
کارگردان: ترنگ عابدیان
مدیر تولید: فاطمه محمدی، محمد آخوندزاده یزدی
سهتار، پیانو و آواها: محسن نامجو
گیتار باس: نوید اربابیان
باقلاما و سازهای کوبهای: علی جافری
صدابرداری، میکس و مسترینگ: امیر خلج، آرش عادلپور، استودیو بِل
بازنویسی متن: آرش حجازی، حسین شهرابی، محسن نامجو
با تشکر از: امید روحانی، سعید محمدی، فاطمه بذله، علی گازران، حمید نامجو
یادداشت آرش حجازی بر کیمیاگر و سایر قضایا

از روزی که در تحریریه نشستیم و خواستیم کتاب سخنگو منتشر کنیم، سالها میگذرد و کیمیاگر از همان روز اول در فهرست کتابهای انتخابی ما بود. اما روزی که تصمیم به انتشار کتاب سخنگوی کیمیاگر گرفتیم، تردیدهایی جدی بروز کرد. آخر چقدر کیمیاگر، بس است دیگر! یک کمی کارهای دیگر! همه این کتاب را خواندهاند، مگر چه کار جدیدی میتوانیم بکنیم؟
پس باید به دو سؤال مهم جواب میدادیم: چرا کیمیاگر؟ و چه کار تازهای میکنیم.
از زمانی که اولین ترجمهی کیمیاگر به همت خانم دلآرا قهرمان در ایران چاپ شد تا امروز، برآورد میشود که از ترجمههای مختلف این کتاب بیشتر از یک میلیون و پانصد هزار نسخه به فروش رفته باشد. معمولاً برای محاسبهی تعداد خوانندگان یک کتاب، تعداد نسخههای فروش رفته را سه برابر میکنند، با این فرض منطقی که بهطور متوسط هر کتاب را سه نفر میخوانند. با این حساب، تعداد خوانندگان کیمیاگر فقط در ایران حدود ۴ میلیون و پانصدهزار نفر است؛ یعنی از هر ۱۳ نفر، یک نفر این کتاب را خوانده و با وجود عدم دسترسی به آمارهای دقیق فروش کتاب در ایران، شاید بتوان گفت کمتر رمانی در ایران به این میزان فروش دست یافته است.
همین فروش بیسابقه فرصتی برای تاختن به این نویسنده را به منتقدها داده است. بعضی محکومش میکنند که چرا داستانی از مثنوی را مایهی کارش قرار داده (که البته بارها گفته که منبع او برای این داستان، ترجمهی بورخس از هزار و یک شب بوده، که احتمالاً همان داستان منبع مولانا هم هست). نفهمیدیم الهام گرفتن از یک اثر کلاسیک جهانی چه اشکالی دارد. مگر نویسندگان و فیلمسازان ما بارها و بارها از نویسندگان بزرگی مثل ایبسن و سلینجر و شکسپیر برای خلق آثارشان الهام نگرفتهاند؟ و خیلی جالب است که مردم کشوری این حرف را میزنند که کمترین اهمیتی به حقوق نشر آثار جهانی نمیدهد و حتا مؤلفان و مصنفان ایرانی هم برای احقاق حقوقشان دستشان به جایی نمیرسد!
گروه دیگری معتقدند آثار کوئلیو ارزش ادبی ندارد. اما تا حالا یک نقد جدی بر آثار کوئلیو ننوشتهاند و مشخص نیست منظورشان از ارزش ادبی چیست و داستان چه وظیفهای دارد جز رساندن پیامی در ذهن نویسنده، در قالب قصهای که کشش خواندن و دریافت آن پیام را ایجاد میکند، و چرا فکر میکنند کیمیاگر در این وظیفه موفق نبوده است. هرچند نظر خرد جمعی مثل اغلب موارد، با این منتقدان متفاوت است و حدود یکصد میلیون نسخه فروش آثار کوئلیو، مؤید این واقعیت است.
آثار زیادی پرفروش میشوند و اغلب این آثار پرفروش، مدت کوتاهی جایی در فهرست پرفروشترینها پیدا میکنند و بعد تاریخ مصرفشان منقضی میشود و از صحنه محو میشوند. نمونههای فراوانی از این آثار داریم که نام نمیبرم. اما هیچ کتابی را نیافتم که مثل کیمیاگر تا بیست سال بعد و بعدتر، در هر کشوری که منتشر شده، بهطور پیوسته و مداوم، در فهرست کتابهای پرفروش قرار داشته باشد. کیمیاگر از زمان انتشارش در سال ۱۹۸۸، همسایهی کتابهای زیادی در فهرست ده کتاب پرفروش بوده است، از جمله جان گریشام، استفن کینگ، دنیل ستیل، هری پاتر، دن براون و… و همچنان بعد از اثاثکشی این آثار به فهرست کتابهای با فروش متوسط و کم، جایش را در فهرست ده کتاب پرفروش برتر حفظ کرده است. این پدیدهای است که سزاوار است به جای آنکه چشمبسته محکومش کنیم، با سعهی صدر بر آن تحقیق و تأمل کنیم.
سال ۲۰۰۸، بیستمین سال انتشار کیمیاگر است و به نظر میرسد این کتاب که نزدیک یک نسل در میان کتابخوانها دوام آورده است، سزاوار این هست که دامنهی خوانندگانش را گسترش بدهد. در همین سال، کیمیاگر رکورد ترجمهی یک کتاب به زبانهای گوناگون را هم شکست و این خودش انگیزهی مضاعفی ایجاد میکند که نگاهی جدیتر به شکل انتشار این اثر بشود.
دلایل ما برای انتخاب کیمیاگر این بود. و اما چه کار جدیدی کردیم؟
در تحلیلهای تحریریه، به این نتیجه رسیدیم که:
۱/ کیمیاگر اثری است که فرهنگ ملتها را با هم تلفیق میکند. پس سزاوار بود که این روح چندملیتی را در اثر حفظ کنیم.
۲/ کیمیاگر پیوندی نزدیک با عناصر اربعه دارد، دریای آب، صحرای خاکی، باد وزنده و خورشید آتشین. پس باید اثری خلق میکردیم که این پیوند نزدیک و این بدویت را بازبتاباند.
۳/ پیام اصلی کیمیاگر این است که: «همهچیز تنها یک چیز است.» پس باید سعی میکردیم این وحدت در کثرت را در روایت منعکس کنیم.
به اتفاق آرا، محسن نامجو تنها کسی بود که میتوانست همزمان از پس هر سه وظیفه بربیاید و در پایان کار هم پی بردیم که در تشخیصمان اشتباه نکرده بودیم.
پیدا کردن نامجو سخت بود. بعد از موفقیت بزرگ آلبوم ترنج، میدانستیم سیل پیشنهادهای ریز و درشت برای ساخت آلبوم و بازی در فیلم و تئاتر و حتا تیزرهای تبلیغاتی و ساخت موسیقی فیلم و برگزاری کنسرت و حضور افتخاری در مراسم مختلف و غیره، کلافهاش کرده و از تمام وسایل ارتباطی فاصله گرفته است. پس امید زیادی نداشتیم که پیشنهاد ما را قبول کند. اما بالاخره دکتر امید روحانی بود که توانست پیشنهاد ما را به محسن برساند. اما باز هم روزها گذشت و خبری از محسن نشد و ما هم کمکم داشتیم نومید میشدیم و به گزینههای بعدیمان فکر میکردیم، که یک روز بهطور غیرمنتظره خبردار شدیم که محسن نامجو میخواهد دربارهی پیشنهادمان با ما مذاکره کند.
و بعد همهچیز خیلی زود پیش رفت. چند جلسه دربارهی متن گپ زدیم و کارهایی که میشد دربارهی متن کرد. بعد از یک جلسهی ضبط آزمایشی، به این نتیجه رسیدیم که باید کل کتاب را برای ضبط صوتی بازنویسی کنیم تا غرابت متن در خوانش شفاهی از بین برود. من و دوستم آقای حسین شهرابی، یک هفتهای متن را از اول تا آخر دوباره ویرایش کردیم. بعد خانم ترنگ عابدیان فیلمساز هم پا به میدان گذاشت و کارگردانی کار را تقبل کرد، و بعد…
… بعد نزدیک دو ماه تمام، یک تیم هفت هشت نفره از کاروان و نوینکتاب و محسن نامجو و ترنگ عابدیان و رفقای استودیو بل، شبانهروز در استودیو اقامت کردند. کار بارها از اول ضبط شد. چند بار سبک کار را بهکلی عوض کردیم. من که یک بار از خستگی از پا افتادم و بیهوش شدم، اواسط کار آنقدر به محسن فشار آمد که بیمار و چند روزی خانهنشین شد، ترنگ مجبور شد کار تدوین فیلمش را رها کند و در استودیو بماند تا کار تمام شود، وسط نمایشگاه کتاب، چند نفر از همکارانمان مجبور شدند کارشان را رها کنند و به استودیو بیایند. دکتر روحانی بیمارستان و کارهای متعددش را کنار گذاشت و مقیم استودیو شد، اما کار انجام شد. و نتیجه این که:
۱/ همه میدانند که موسیقی محسن نامجو تلفیقی است از موسیقی شرق و غرب، و این تلفیق در ۶۰ دقیقه موسیقی متن اصیل این کتاب سخنگو کاملاً مشهود است.
۲/ نامجو آن بدویت و پیوند تنگاتنگ فضای داستان را با طبیعت بهخوبی منتقل کرد.
۳/ محسن نقش تمام شخصیتهای داستان را خودش بازی کرد تا به پیام «همهچیز یک چیز است» وفادار بماند. شنونده با دهها شخصیت در کتاب طرف میشود، اما ملکیصدق، سانتیاگو، تاجر بلورفروش، کیمیاگر، کاروانسالار، فاطمه، رئیس قبیله، سربازان و بقیه، همه فقط یک نفرند!
گمان میکنم دستهجمعی وظیفهمان را به انجام رساندیم. قضاوتش با شماست.
با سلام به برنامه تخت گاز خوش اومدید . امروز من میخوام با پای پیاده به ایستگاه اتوبوس برسم ، اوس هموند میخواد سوار رنو پی كی اش بشه و تخت گاز دنده عقب از كوچه خارج میشه و جیمز پراید سوار شده و فكر می كنه ماكسیماست! .
